در داستان " کارم داشتی زنگ بزن" از ریموند کارور این صحنه را دیدم "نرسیده به تقاطع پیش از بزرگراه، اگزوز ماشین جلویی افتاد و جرقهزنان دنبالش روی زمین کشیده شد. گفت: "نگاه کن! نکند آتش بگیرد!" ما همانطور نگاه میکردیم تا ماشین بالاخره خارج شد و به خاکی کشید."
با خودم فکر کردم، چه ربطی دارد؟ اصلا وجود این صحنه در داستان چه ضرورتی دارد . با کمی مطالعه متوجه شدم این صحنه تکنیکی است که به آن تکنیک همبسته عینی (Objective Correlative) می گویند
در این تکنیک نویسنده به جای اینکه نام احساس را بیارد، یه شی یا صحنهای را توصیف می کند که آن حس را در دل خواننده بیدار کند
کارور به جای اینکه بنویسد «آنها از آینده رابطهشان میترسیدند»، یک صحنه میسازد ماشین جلویی اگزوزش میافتد و با سرعت روی آسفالت کشیده میشد و جرقه میزند! این «جرقه» و «خراشیده شدن»، استعارهای بیصدا اما تکاندهنده از رابطهای است که دیگر کار نمیکند، اما به اجبار در حال پیش رفتن است و هر لحظه احتمال یک انفجار یا آتشسوزی (بحران عاطفی) وجود دارد. تماشای این صحنه توسط شخصیتها نیز، نشاندهنده انفعال و درماندگی است؛ آنها همانطور که به تماشای اگزوز خراب مینشینند، در واقع شاهد ویرانی تدریجی زندگی خود هستند، بدون آنکه بتوانند یا بخواهند چیزی را تغییر دهند.
✅ تمرین برای نویسندهها:
دفعه بعد که خواستید بنویسید «فلان شخصیت غمگین است»، کلمه «غم» رو حذف کنید. به جای آن، یه شی یا اتفاق پیدا کنید که غم رو یادآوری کند. (مثلاً: یک فنجان چای سرد شده یا یک ساعت متوقف شده ⏳
@yeknasher
Post #1841
461
- 👍 2