چهلوپنج روز از پرواز سورنا گذشت؛
سورنا، نوجوان زیبای دارای اوتیسم...
حالا چهلوپنج روز هست که سورنا دیگر در میان ما نیست.
بچهای که مثل بسیاری از بچههای اوتیسم، جایی برای بازی نداشت،
جایی در دسترس برای آموزش،
جایی متناسب با هزینه یک خانواده معمولی برای مهارتآموزی،
و خلاصه جایی برای پیدا کردن دوست و تجربه کردن یک زندگی معمولی.
سورنا که تمایل داشت مثل سایر بچهها زیر باران باشد و در کوچهها قائمباشک بازی کند و خودش برای خودش به پاساژی برود و چیزی بخرد، از شوق همین تخلیه انرژی و همین بیرون رفتنها چندین بار يواشکی از خانه بیرون رفته و گم شده بود.
و خدا میداند چه کشیدیم ما هربار برای پیدا کردن سورنا...
آنقدر علاقه طبیعی سورنا به مستقل بیرون رفتن از چارچوبهای تنگ خانه زیاد بود که پدر و مادرش ناچار شده بودند در خانه را به شیوهای قفل کنند که نتواند بیخبر از خانه بیرون برود.
اما یک صبح زود،
وقتی خانه هنوز در خواب بود،
سورنا از خواب بیدار شد،
لباسهایش را پوشید،
کت زیبایش را تنش کرد،
شلوار قشنگش را پوشید،
کفشهایش را به پا کرد
و پنجره طبقه پنجم خانه را باز کرد و رفت بیرون در آسمان...
شاید میخواست برای خودش جایی پیدا کند؛
جایی برای بازی،
جایی برای پیدا کردن دوست،
جایی برای اینکه مثل بقیه بچهها زندگی کند.
آن پنجره،
راه سورنا را به آسمان باز کرد.
و امروز چهلوپنج روز است که خانواده سورنا داغدارند؛
گریه کردند،
عزاداری کردند،
بر سر مزارش رفتند
و با جای خالی سورنا زندگی میکنند.
اما من در این چهلوپنج روز، کار دیگری کردم.
با شما حرف زدم،
در حدتوانم نشست برگزار کردم،
یادداشت نوشتم،
با خبرگزاریها صحبت کردم
و تلاش کردم مسئله سورنا را از یک اتفاق شخصی، به یک مسئله ملی تبدیل کنم.
و در نهایت، در بالاترین سطحی که فعلا امکانش وجود داشت، در معاونت ارتباطات مردمی ریاستجمهوری، جلسهای ملی برای رسیدگی به وضعیت نابسامان اوتیسم و بچههای اوتیسم برگزار شد.
در شرایطی که دولت درگیر هزاران درد و رنج است؛
از تورم و فقر و فساد و اعتصابات گسترده گرفته تا حمله خارجی، در چنین شرایطی من قدردانم که دولت آمد و اوتیسم را روی میز خودش قرار داد.
تسهیل کرد تا صدای خانوادههای اوتیسم شنیده بشود،
صدای انجمنها شنیده بشود،
صدای دردمندها شنیده بشود
و مطالباتی که از دولت وجود دارد، شنیده بشود.
امیدوارم این شنیدن، به مصوبات درست و تصمیمهای درستتر تبدیل بشود.
هنوز هم باورم این است که تا مسئله اوتیسم، تبدیل به یک مسئله ملی نشود و در ساختار کشور متولی و جایگاه مشخصی پیدا نکند، مسائل بچههای اوتیسم حل نخواهد شد.تا اینجا وظیفه من بود.
وظیفه من بود که با لطف شما و توفیق خدا و همکاری دوستان کار را در این سطح، به شکل ملی، تبدیل به یک مطالبه کنم.
و از این بابت خیلی ممنونم از همکاری برادر عزیزم جناب علی اصغر شفیعیان و پایگاه خبری انصاف نیوز و برادرم علی نیلی و معاونت ارتباطات مردمی ریاستجمهوری،
که زحمت کشیدند تا این نشست برگزار بشود.
از اینجا به بعد هم، هر کمکی از دستم بر بیاید، در کنار خانوادههای اوتیسم هستم.
از شما دعوت میکنم این چند دقیقهای را که درباره اوتیسم و اتفاقی که برای سورنا افتاد حرف زدم، بشنوید.
شاید صدای سورنا، اگرچه دیگر خودش در میان ما نیست، بتواند صدای بچههای دیگری باشد که هنوز هستند؛
بچههایی که حق دارند بازی کنند،
حق دارند دوست پیدا کنند،
حق دارند آموزش ببینند،
حق دارند در کوچههای شهر راه بروند
و حق دارند جایی برای زندگی کردن داشته باشند.
سورنا رفت؛
اما مسئله سورنا ها هنوز اینجاست.
@yaser_arab57