رباعی در مکتب بازگشت:
دنده عقب در اتوبان خلاقیت
شاید چیزی در جهان ملالآورتر از شعر تقلیدی و تکراری نباشد. باز تولید شعرهای بلند آوازه، نه فقط دستاوردی برای ادبیات ندارد، که انرژی و اثر مثبت شعرهای دست اول را نیز ضعیف میکند. در اواسط قرن دوازدهم، گروهی از شاعران اصفهان، که از نازکخیالیهای شاعران سبک اصفهانی یا هندی آزرده خاطر بودند و تخیل پیچیده و استعارات خاص آنها را بر نمیتابیدند، مکتبی را بنیان گذاشتند که به «مکتب بازگشت» معروف است و همانگونه که از نامش بر میآید، به اسلوبها و شیوههای سخنپردازی شاعران سبک خراسانی و عراقی باز گشتند و به دلیل ماهیت واپسگرایانه حرکتشان، نتوانستند اثر ارزشمندی که چیزی به تاریخ غنی شعر پارسی بیفزاید، خلق کنند؛ و جز تعداد انگشت شماری شعر مثل ترجیع بند هاتف اصفهانی که خود را از سطح زمانه بالاتر کشید، مابقی در حوزه خلاقیت، آثاری نحیف و کم بنیه بودند.
سردمدار این جریان، سید علی مشتاق اصفهانی (م ۱۱۷۳ ق) بود و جمعی دیگر از شاعران سده دوازدهم از قبیل: هاتف اصفهانی، صهبای قمی، آذر بیگدلی و عاشق اصفهانی او را در این مسیر، همراهی کردند. در این دوران، در حوزه رباعی هیچ شاعر خلاق و اثرگذاری پدید نیامد و نهایت همت شاعران، اقتفا و استقبال از رباعیات موفق پیشین بود. جالب اینجاست که تا مدتها، نسل قدیم دانشگاهیان ما که هیچ شناختی از شعر دوره صفوی نداشت و چیزی جز انحطاط در آن نمیدید و راههای لذت بردن از شعر امثال صائب و بیدل را بلد نبود، برای این گروه مقلّد کف میزد و آنها را ناجی شعر فارسی معرفی میکرد.
در اینجا برای آنکه نوع برخورد شاعران مکتب بازگشت ادبی را با رباعیات قدیم ببینیم، تعدادی از رباعیات مشتاق اصفهانی را با رباعیات قدیم مقایسه میکنیم تا عیار کار این دنده عقب رفتنها، دست مخاطبان بیاید.
مشتاق اصفهانی (ص ۱۸۲):
این گل، کف دست گلعذاری بوده ست
وین غنچه، سر انگشت نگاری بودهست
این خار که بر دامن گل چنگ زدهست
دستی است که بر دامن یاری بودهست
خیام (طربخانه، ۳۲):
این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که در گردن او میبینی
دستی است که بر گردن یاری بودهست.
●
مشتاق (ص ۱۸۴، ۱۸۷):
مجنون که ز جان برای جانان بگذشت
جان را آخر سپرد در دامن دشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی میگفت تا زبانش میگشت
مجد خوافی (هفت اقلیم، ۶۹۱):
مجنون به زبان حال دایم در دشت
لیلی گویان به گرد وادی میگشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی میگفت تا زبانش میگشت
●
مشتاق (ص ۱۸۴):
ای گلبن! طفل غنچه پرورده توست
ای گلشن! چتر گل سراپرده توست
ای گل! دل عندلیب خون کرده توست
ای باد بهار! این همه آورده توست!
سلمان ساوجی (جُنگ رباعی، ۵۲۸):
ای ابر بهار! خار پروده توست
وی خار! درون غنچه خونکرده توست
ای غنچه! عروس باغ در پرده توست
وی باد صبا! این همه آورده توست!
●
مشتاق (ص ۱۹۰):
نه تاج و نه تخت و نه نگین میماند
نه سلطنت روی زمین میماند
ساقی! تو ز لطف شیشه و ساغر را
خالی کن و پُر کن که همین میماند
صوفی مازندرانی (جُنگ رباعی، ۷۶۴):
ای شاه! نه تخت و نه نگین میماند
آخر به تو پنج گز زمین میماند
صندوق خود و کاسه درویشان را
خالی کن و پُر کن که همین میماند.
●
مشتاق ( ص ۱۸۶):
پرورده بنفشهای که این موی من است
آورده شمیم جان که این بوی من است
آراسته جنّتی که این روی من است
افروخته دوزخی که این خوی من است
ادیب صابر (نزهة المجالس، ۳۷۲):
مَه، بر طبقی نهاده، کین روی من است
وز مشک، هزار حلقه، کین موی من است
گل، بر کف خود کرده، که این بوی من است
شوری به جهان فکنده، کین خوی من است!
●
مشتاق ( ص ۱۹۸):
من عهد و وفات سست میدانستم
در راه جفات، چُست میدانستم
از تیغ فراق اینکه آخر خونم
میریختی، از نخست میدانستم.
مهستی گنجوی (المعجم، ۹۸):
من، عهد تو، سختْ سست میدانستم
بشکستن آن، دُرُست میدانستم
این دشمنی ای دوست که کردی با من
آخر کردی، نخست میدانستم!
●
مشتاق (ص ۱۹۴):
زین پیش مرا بود ز بخت فیروز
هر شب، شب قدر و روز، روز نوروز
افغان که ز یاد روی و موی صنمی
اکنون نه شبم شب است نه روزم روز
بابا افضل (جُنگ رباعی، ۳۶۴):
تاریک شد از هجر دلافروزم، روز
شب نیز شد از آه جهانسوزم، روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شب است و نه روزم روز
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Post #303
4.12K