شاید بتوان از این نکته یک گام فراتر رفت. اگر فهم پژوهشگر از زندگی دیگری ناگزیر با مسائل و پروژههای زندگی خودش پیوند میخورد، گمان من این است که چنین چیزی صرفاً محدودیتی روششناسانه نیست که باید تا حد امکان آن را مهار کنیم. چه بسا این پدیده چیزی دربارهی خود زندگی انسانی به ما میگوید: که زندگی ما هیچگاه پروژهای کاملاً خصوصی و منفک از دیگران نیست، اینکه روایتی که از خودمان میسازیم، همواره در زبان و افقی شکل میگیرد که از دیگران به ارث بردهایم و اینکه چنین روایتی در پاسخ به کسانی برساخته میشود که با آنها زیستهایم و چه بسا خطاب به کسانی باشد که میخواهیم ما را به شیوهی خاصی ببینند. لذا شاید حتی شخصیترین روایتهای ما هم از روابطی تأثیر پذیرفته باشند که امکانها، تعهدات و محدودیتهای زندگیمان را پدید آوردهاند.
از این منظر، شاید نتوان زندگی یک شخص را روایتی دانست که مؤلفی خودآیین بهتنهایی آن را مینویسد. دیگران نهفقط در مقام شخصیتهایی در روایت ما، بلکه در شکلگیری خودِ امکان روایتگری حاضرند. واژگانی که با آنها تجربههایمان را معنا میکنیم، الگوهایی که به کمکشان یک زندگی را موفق یا شکستخورده میخوانیم و آیندههایی که اساساً برای خود تصورپذیر میدانیم، همگی کموبیش اموری تاریخی و اجتماعیاند. به همین دلیل، بازسازی گذشته نیز صرفاً تغییر دادن معنای زندگی خودمان نیست: روایتی که از گذشته میسازیم، ممکن است جایگاه دیگران، مسئولیت ما در قبال آنان و حتی معنای اعمالشان را نیز دگرگون کند.
البته که این پیوند همواره رهاییبخش نیست. همانطور که دیگران میتوانند امکانهای تازهای برای فهم خودمان در اختیارمان بگذارند، روایتهای غالب اجتماعی نیز میتوانند دامنهی آنچه را که برای یک زندگی ممکن یا ارزشمند میدانیم، محدود کنند. بسیار محتمل است که شخص تجربههایش را در قالب روایتی بفهمد که از پیش برای او فراهم شده، اما برخی وجوه زندگیاش در آن قالب نامفهوم، نامقبول یا اساساً ناگفتنی باقی میمانند. بنابراین، تن دادن رویکرد روایی به تکثر نباید به این معنا باشد که هر روایتی را صرفاً به این دلیل که روایت شخص است، معتبر یا مطلوب بدانیم. پرسش مهمتر این است که یک روایت چه امکانهایی را میگشاید، چه امکانهایی را مسدود میکند و زندگی چه کسانی را در حاشیه قرار میدهد.
به گمانم از همینجا پای اخلاق نیز ناگزیر به بحث باز میشود. اگر دانش برآمده از روایت زندگی بیش از آنکه برای پیشگویی آینده به کار آید، به فهم امکانهای تحول مربوط باشد، روانشناس دیگر صرفاً نمیپرسد که شخص چگونه به آنچه اکنون هست تبدیل شده است؛ بلکه میپرسد چه صورتهای دیگری از زندگی برای او ممکن بودهاند یا هنوز ممکناند. اما به محض اینکه از امکانهای «بهتر» تحول سخن بگوییم، از توصیف صرف فراتر رفتهایم. بهتر شدن مفهوم خنثایی نیست و ناگزیر تصوری از زندگی خوب، آزادی، مسئولیت و نسبت ما با دیگران را در خود دارد.
این مسئله در نظریههای رایج تحولی نیز وجود دارد؛ ولو اینکه آشکارا به آن اذعان نشود. هر نظریهای که برخی مسیرهای تحول را «بالغانهتر»، «سالمتر» یا «بهنجارتر» از مسیرهای دیگر میداند، بهنحوی داوری اخلاقی میکند. تفاوت شاید در این باشد که رویکرد روایی به ما اجازه میدهد بهجای پنهان کردن این داوریها پشت زبان ظاهراً خنثای علم، آنها را آشکار کرده و دربارهشان گفتوگو کنیم. در این چارچوب، غایت تحول نه مقصدی جهانشمول است که نظریه از بیرون برای همهی انسانها تعیین کرده باشد و نه امری کاملاً دلبخواهی که هر شخص در انزوای خود برگزیند؛ بلکه موضوع گفتوگویی تاریخی و اخلاقی دربارهی امکانهای گوناگون زیستن خواهد بود.
البته این نتیجه مسئله را سادهتر نمیکند. اگر روانشناسی نتواند خود را از داوریهای اخلاقی کنار بکشد، با این پرسش دشوار روبهرو میشود که بر چه اساسی میتوان میان صورتهای بهتر و بدتر تحول تمایز گذاشت، بیآنکه یکی از الگوهای خاص زندگی را بهعنوان غایت طبیعی و جهانشمول انسان تحمیل کند. چگونه میتوان هم به تکثر روایتهای زندگی وفادار ماند و هم از نقد روایتهایی که به سلطه، حذف یا خودفریبی میانجامند، دست نکشید؟
Post #461
143
Forwarded from Durohana