قاعدتاً برخی تصور میکنند که با گردآوری دادههای بیشتر و ساختن الگوهای پیچیدهتر، سرانجام میتوانیم مسیر تحول انسانها را با دقت بیشتری پیشبینی کنیم. شاید واقعاً چنین باشد، اما فریمن، با توسل به فلسفهی تاریخ و هرمنوتیک، پیشنهاد متفاوتی دارد: شاید نفسِ همین انتظار پیشبینی از دانش مربوط به زندگی انسان محل تردید باشد.
در همینجاست که شباهتی که فریمن میان فهم تاریخی و فهم زندگی شخص برقرار میکند، اهمیت مییابد. تاریخنگار معنای یک رویداد را صرفاً با بررسی همان لحظهای که رویداد در آن اتفاق افتاده است، درنمییابد؛ چه اهمیت و معنای بسیاری از وقایع فقط در پرتوی رویدادهای بعدیشان آشکار میشود. به همین ترتیب، چه بسا معنای تجربههای زندگی یک شخص نیز تنها بهصورت بازنگرانه قابل فهم باشد. قابل تصور است که آنچه در زمان وقوعش بیاهمیت، تصادفی یا حتی بیمعنا جلوه میکند، سالها بعد و در پرتوی وقایع آتی زندگی شخص، به نقطهای سرنوشتساز در روایت او از خودش تبدیل شود.
در این صورت، گذشته صرفاً مجموعهای از وقایع ثابت نیست که در حافظه ذخیره شده باشد تا بعداً بتوان آنها را بیکموکاست بازیابی کرد. شخص با یادآوری و روایت گذشته، میان تجربههای مختلفش ارتباط برقرار میکند، برخی از آنها را برجسته میسازد و برخی دیگر را به حاشیه میراند و از این طریق، صورتی کموبیش منسجم به زندگیاش میدهد. این روایت نیز فقط دربارهی گذشته نیست، بلکه با آیندهای پیوند دارد که شخص برای خود ممکن میداند. به تعبیر فریمن:
شکلی که از گذشته پدید میآید، خود را تا آینده امتداد میدهد (صفحهی ۱۷).
به نظرم یکی از جذابترین نتایج این بحث، دگرگونیای است که در مفهوم تحول ایجاد میشود. بر اساس این رویکرد، تحول دیگر صرفاً عبور از مجموعهای از مراحل از پیش تعیینشده یا حرکت بهسوی مقصدی نخواهد بود که نظریهمان آن را پیشاپیش مشخص کرده باشد. بلکه در چارچوب روایی —چارچوبی که عمیقاً به تکثر تن میدهد، شخص با تفسیر دوبارهی گذشتهاش، آنچه را تاکنون بوده است به آنچه میتواند در آینده باشد پیوند میدهد. غایت زندگی، در این معنا، نه چیزی از ابتدا حاضر، بلکه پروژهای است که در فرایند زندگی و روایت آن شکل میگیرد. وقایع پیشین تغییر نمیکنند، اما معنای آنها و نقشی که در طرح کلی زندگی شخص دارند، دگرگون میشوند.
مشخصاً چنین دیدگاهی فوراً با مسئلهای دشوار روبهرو میشود: اگر فهم زندگی به روایت بازنگرانهی شخص وابسته است، چگونه میتوان میان فهم، تحریف و خودفریبی تمایز گذاشت؟ آخر هر چه باشد، در این چشمانداز، حافظه نهتنها انتخابگر است، بلکه محتملاً گذشته را هم متناسب با نیازها و دغدغههای کنونی شخص بازسازی میکند. اگر هیچ نقطهی کاملاً بیطرفی بیرون از روایت وجود نداشته باشد، اعتبار شناخت حاصل از آن را چگونه باید سنجید؟
پاسخ فریمن، آنطور که من میفهمم، این نیست که هر روایتی از زندگی به یک اندازه موجه است. او در عوض بر فرایندی هرمنوتیکی تأکید میکند که به موجب آن، روایت شخص دائماً در مواجهه با تجربهی زیسته، شواهد مربوط به گذشته و تفسیر پژوهشگر بررسی و بازبینی میشود. نتیجهی این فرایند نه شناختی مطلق و نهایی است و نه تفسیری کاملاً خودسرانه. وانگهی، خود پژوهشگر نیز نمیتواند وانمود کند که از جایگاهی بیرون از تاریخ به زندگی دیگری نگاه میکند. او نیز با مسائل، ارزشها و پروژههای خودش وارد فرایند تفسیر میشود:
پروژههای کسانی که مطالعهشان میکنیم، ناگزیر به پروژههای خود ما ارجاع میدهند (صفحهی ۱۷).