از زاویهای دیگر
معطوف شدنِ توجیهِ هر اپیستمه به بنیاد و معطل شدنِ اپیستمه بر حسب بنیاد، خود در اصل پایین آوردنِ شانِ اپیستمه نزد چنان بنیانگذارانی است. انسان اپیستمه را در جریان زندگی کسب میکند، و بعد بر اساس نحوهی تحمیلِ ضرورتِ پیگیریِ بنیادِ اپیستمه از چنان بنیادی میپرسد. اما اینکه فرض کنیم اپیستمه بدون چنان بنیادی اپیستمه نیست نقض معنای راستین اپیستمه است، زیرا اپیستمه خود را در توانستن بر حسب دانستن به ما نشان میدهد، نه بر مبنای بنیادی که خود در گام بعدی پژوهش بعد از تجربهی نتوانستن به عنوان یک مسئله پیش پای ما گذاشته میشود. پس یعنی بنیادگذاری بدان هنگام ضرورت مییابد که اصلا اپیستمه در کار نباشد. اما خیالی بیش نیست که چنین بنیادی همچنان از بیرونِ جریان زندگی به منزلهی بنیاد آشکار میشود. بنیادِ اپیستمه خود از جنس اپیستمه است، پس پروژهی بنیادگذاری از اساس فراتر از اپیستمه نمیرود، پس اپیستمه خود به قدر کافی بنیاد خود خواهد بود، زیرا اپیستمه شبکهای بزرگ است که کلگرایانه توجیه خود را برحسب خود عیان میسازد.
http://t.me/will_to_morality
Post #421
136
Anarchomancer «چگونه میتوان به سرآغاز بازگشت؟» این پرسش را مدام از خود در مقام فیلسوف پرسیدهایم. اما پرسش از ضرورت بازگشت به سرآغاز و بازنگری انتقادی این تمنا پراگماتیسم را ممکن ساخته است. پیروان فتیش بنیادگذاری باید به این پرسش پاسخ دهند که لزوم پی گرفتن تفکر از مسأله…