توضیحی دربارهی خودم:
هدف من در مقام یک نیچهایِ منحرفکیش بازارزیابی ارزشها نیست، که هدفی طاقتفرسا و بزرگ و حتی شاید بیوجه است، من پیشهی خودم را بازمعنادارسازیِ اخلاق و ارزشها قرار دادهام، کاری که در نگاهم متناسب با جهانِ پسامدرنِ ما، جهانِ بحرانزدهی ماست، جهانی که در آن خدا و خدایان و شیطان و اهریمنیان و خواست یافتنِ حقیقت و خواستِ تحمیلِ ناحقیقت همه با هم بر آن حکمفرمایی میکنند.
دیالکتیکِ بازمعنادارسازیِ ارزشها و اخلاقیات چنین است: ۱) مواجههای همدلانه و روشنابخش با ایدهها در تاریخ ؛ ۲) پذیرش آن ایدهها بهمثابهی ایدههایی که در زمانهی خودشان توجیهی داشتهاند یا لااقل از توجیهی برخوردار بودهاند، و در نتیجه پذیرش آنها در مقام ایدههایی که در موزهی حقایق فلسفی-اخلاقی جای محفوظی دارند، اما رد آن ایدهها به این معنا که هر امری در بلندای زمان و بهواسطهی تناهی ذاتیِ توجیهش از زوایای فکری دیگر نقصان دارد و در نتیجه وجه پذیرفتنیِ خود را از کف میدهد؛ ۳) بازمعنادارسازی ایدهها، طوری که متناسب با وضعیت امروز ما جایی برای خود بیابند.
بحران عصر ما بحرانِ اخلاقیست؟ به چه معنا؟ به این معنا که آنچه پیش از این در جهان آدمیان خیر و ارزش تلقی میشد، امروزه بیپناه در جهان مانده است؛ آدمیان بیش از هر زمان دیگر تسلط بر خود را وانهادهاند و و به جای اینکه اصیل باشند به موجوداتی پیرو و غیرنقاد و گلهوار و فضول تبدیل شدهاند ... بحران این است که در مقام یک جامعه، آن هم از نوع جهانیاش، دستاوردهای فلسفی-اخلاقی مدرنیته را، همه را، از کف دادهایم.
آنچه پی آن هستم، اخلاقیتی عقلانی است تا آنجا که از دستِ فلسفهپژوهِ زمانهی تکهپارهی امروز بر میآید... از دستِ یک کانتیِ منحرفکیش...
http://t.me/will_to_morality
پینوشت به تاریخ ۲۶ تیر سال ۱۴۰۵:
من مدتهاست که دیگر این پروژهی خرد را به عنوان هدف پیگیری نمیکنم. پروژهی اصلی و بزرگترِ من، پروژهی ارادهی معطوف به رهایی است که در ذات خود چیزی جز خودشناسی نیست. در ذیل این خودشناسی است که پروژهی بازمعنادارسازی نیز جایگاه راستین خود را خواهد یافت.
Post #28
251