میل میگوید: وقتی کسی از فردیت خود خارج میشود و نسبت به چیزها علقهای شخصی را پشت سر میگذارد، و علی الخصوص وقتی کسی نوعی حس همدلی با منافع عام بشریت درون خود پرورده باشد، سرشار از علاقه به زندگی است؛ در واپسین روزهای عمر خود همانقدر که در روزهای اوج جوانی و سلامتی. آن علت اصلی که زندگی را نارضایتبخش میکند، در کنار خودپرستی، فقدان پرورش فکری است.
اخلاق فایدهگرا را اساسا به عنوان اخلاقیات فردگرایانه میشناسیم، اما من همسخن با رالز در کتاب نظریهای درباره عدالت و آرنت در کتاب وضع بشر عمیقا معتقدم این نظریه نمیتواند فردگرایانه باشد،بلکه به دنبال ایجاد نگاهی در افراد است که به کلیت جامعه به مثابهی یک فرد واحد بنگرند، به طوری که هدف کوشش اخلاقی آنان باید ایجاد سرجمع خیر برای تمامیت جامعه باشد. البته چه بسا اگر این زحمت اخلاقی را بر خود هموار نکنند، باز دست نامرئی کوششهای فردی آنها را با خیر جمع پیوند میدهد.
اگر فرد از فردیت خود خارج شود، چطور میتواند علقهای بیابد؟ چرا وقتی فرد خودش در اوج فقر و بیچارگی باشد باید از خوشبختی جامعه احساس خوشبختی پیدا کند؟ هیوم سخن بهتری دارد با چنین مضمونی که اگر برای خوب شدن درد دستم از بین رفتن جهان را بخواهم کاری ناروا نیست (نقل قول بسیار نادقیق از حافظه که از کتاب رسالهای دربارهی طبیعت انسانی به یاد دارم). پرسش دیگر اینکه نارضایتی از زندگی برای کسانی بیشتر است که کمتر پرورش یافتهاند یا برای کسانی که بیشتر پرورده شدهاند؟ فکر میکنم هرکس قابلیتهای عالیتری دارد چون در میان امکانات گشودهی بیشماری قرار دارد که عدم تحقق بیشترشان بهواسطهی تناهی بشری قطعی است، باید نارضایتی بیشتری نسبت به خودش داشته باشد. میل چیزی میگوید که با پیشفرضهای تربیت عصر مدرن سازگاری نسبی یا بلکه دقیق دارد، اما در نگاه من زیر بار تفکر فلسفی تاب نمیآورد. آیا ارزش کار میل را کم کردهام؟ حاشا و کلا، هرکس بتوان دربارهی سخنش نقادیای کرد و با تفکر در آن بلندتر پرواز کرد، ارزشی والا آفریده است، میل نیز چنین شخصی بوده است.
http://t.me/will_to_morality
Post #14
144