تصور کن یک ماشین هستی.
بله، میدانم. اما تصور کن نوع دیگری از ماشین باشی؛ ماشینی ساخته از فلز و پلاستیک، طراحیشده نه به دست انتخاب طبیعیِ کور و تصادفی، بلکه به دست مهندسان و اخترفیزیکدانهایی که چشمشان را محکم به هدفهای مشخص دوختهاند. تصور کن هدفت نه تکثیر است، نه حتی زنده ماندن، بلکه جمعآوری اطلاعات.
برای من تصورش آسان است. درواقع نقشی بسیار سادهتر از آن چیزی است که معمولاً از من میخواهند بازی کنم.
در سمت سردترِ مدار نپتون، از میان مغاک سُر میخورم. بیشتر وقتها برای هر ناظری در طیف مرئی فقط بهشکل یک نبودن وجود دارم: سایهنمای نامتقارن و متحرکی که جلوی ستارهها را میگیرد. اما گاهی، در چرخش آهسته و بیپایانم، با رگههای کمجان نور ستارهٔ بازتابشده برق میزنم. اگر در همان لحظهها مرا ببینی، شاید چیزی از ماهیت واقعیام حدس بزنی: موجودی بندبند با پوستی از فویل، پوشیده از مفصلها و دیشها و آنتنهای دوکیشکل. اینجا و آنجا زمزمهای از یخِ انباشته به مفصل یا درزی چسبیده، شاید بقایای منجمد گازی که جایی در حوالی مشتری به آن برخوردهام. جاهای دیگر، جسدهای میکروسکوپی باکتریهای زمینی را حمل میکنم که زمانی بیخیال روی پوست ایستگاههای فضایی یا سطح آرام ماه زندگی میکردند... اما در نصف فاصلهٔ کنونی من از خورشید بلوری شده بودند. حالا، به فاصلهٔ یک نفس از صفر مطلق، شاید با لمس یک فوتون خرد شوند.
دستکم قلبم گرم است. آتش هستهای کوچکی در سینهام میسوزد و مرا نسبت به سرمای بیرون بیاعتنا میکند. اگر حادثهای فاجعهبار پیش نیاید تا هزار سال خاموش نمیشود؛ و هزار سال به صداهای کمجان مرکز کنترل مأموریت گوش میدهم و هرچه بگویند انجام میدهم. تا امروز گفتهاند دنبالهدارها را مطالعه کنم. هر دستوری که در تمام عمرم گرفتهام شرحی دقیق و بیابهام از همان دلیل اصلیِ وجودم بوده است.
کوربینی (BLINDSIGHT) - پیتر واتس