دقیقا مثلِ همون چیزی که در مورد گروهان سیاه گفتم، شهرِ پاستلی هم برای فهمیدنِ راحت طراحی نشده بود. اتفاقاتِ مختلفی در حدِ تغییرِ دنیای داستان میوفتادن، اما نه ما و نه شخصیتها درست نمیفهمیم چه دقیقا چه اتفاقی افتاده. بهترین توضیح در موردِ داستانش همون پاراگرافِ اول کتابه:
حدود هفده امپراتوری نامدار در دورهٔ میانی زمین برخاستند.
اینها فرهنگهای عصرِ پسین بودند. همهشان جز یکی برای این روایت اهمیتی ندارند، و نیاز چندانی نیست از آنها سخن بگوییم، جز اینکه هیچیک کمتر از یک هزاره نپایید و هیچیک بیش از ده هزاره دوام نیاورد؛ اینکه هرکدام، بهاندازهای که سرشت خودشان، و سرشت کیهان، به آنها اجازه میداد، رازهایی بیرون کشیدند و آسایشهایی به دست آوردند؛ و اینکه هرکدام، سرانجام، آشفته و سردرگم از کیهان عقب نشستند، کوچک شدند، و مردند.
در طولِ خوندن داستان فهمیدم اتفاقا تاریخِ هر هفده امپراتوری بسیار اهمیت دارن و کمک میکنن به درک بهتر داستان، اما نویسنده ترجیح داده در موردشون صحبت نکنه. دنیای ویریکونیوم از بیشتر آثار مدرن بزرگتره، اما خودِ کتاب اینقدر قدیمیه که پیش از یکسری قوانینِ فانتزی نوشته شده. اونقدر وارد بحث سیستم جادویی نشده، حتی میشه گفت خیلی از جاها نزدیک میشه به آثارِ عصر نقرهای علمی-تخیلی و سعی میکنه منطقِ داستانی رو از اونها بگیره.
داستان بیشتر از اینکه روی شخصیتها متمرکز باشه، روی رویدادهاست. اینطوریه که بدون هیچ Build Up خاصی اتفاقها میوفتن و معمولا در مقیاسهای بزرگی هم اونها رو داریم. چیزی که نظرم رو بیشتر از همه جلب کرد اهمیتِ شعرها در پیرنگ و توصیفهای بینظیرِ جان هریسون بودن. یکم توضیح سخته که چطور از یکسری دیالوگِ عجیب ما به تصویرسازیای از نبردِ لشکرِ رباتها و انسانها میرسیدیم. مثلا این نمونه بخشی از جنگیه که اواسط کتاب اتفاق میوفته:
ضربهٔ آنان به سپاه واتربک وحشیانه بود. ویریکونیومیها، که پیشاپیش با یورش زورقهای هوایی از هم پاشیده و آشفته شده بودند، پراکنده، جدا افتاده از فرماندهان خود،در تلاشی نومیدانه و ناتوان برای شکل دادن به چیزی شبیه موضع دفاعی در اردوگاه ویرانشان بیهدف میچرخیدند.
اما کموسیتها خویشتنداری آنان را سلاخی کردند.
آنان هقهق کردند و مردند. شتابزده و نیمهآموزشدیده به خدمت گرفته شده بودند. تیغههای تقویت شده، شمشیرهایشان را چون پنیر میبریدند. زرههایشان نتوانست نقشِ زره را بازی کنند. آنها دریافتند به آنجا تعلق ندارند.
در لحظهٔ نخستین تماس، مهی سرخ و ظریف از خط نبرد به هوا پاشید، و مردگان، طعامِ مرگ را فرو دادند، در حالی که زندگان در مه میجنگیدند و از خود میپرسیدند چرا مغازهها و مزرعههایشان را ترک کردهاند. بسیاری از آنان تنها از شوک و بیزاری مردند، همانگاه که خون از شریانهای بریدهٔ رفیقانشان قوس میزد و به ارتفاعهایی ناممکن میپاشید، و هوا از بوی رودههای ترکیده پر میشد.
کتاب پر بود از توصیفهایی به این شکل. احتمالا اگه چند سال پیش یکی فقط همین بخش رو هم بهم نشون داده بود من زودتر سراغِ خوندنِ این مجموعه میرفتن. الان هم بیصبرانه منتظرم که سرم خلوت بشه و جلدهای بعدی رو بخونم.