اما مهمتر از همه، خودِ سربروسه. اگه بذاریمش کنارِ تمام پروتاگونیستهایی که توی تاریخِ Sword and Sorcery داشتیم، سبکی که اصولا قهرمانِ داستان آدم خوبی نیست، باز هم سربروس بین افتضاحترینهاست. سربروس یک موجودِ دائمالخمر و بدخواهه؛ مغروره و تقریبا به همهی اطرافیانش از پشت خنجر میزنه (اسپویل نیست) و هیچ خطِ قرمز اخلاقیای نداره. یعنی هر کارِ مزخرفی که تصور کنین توی داستان انجام میده. نوع شخصیتپردازیش به شکلیه که کلِ اون منطقِ "قهرمان رو باید دوست داشته باشی" رو به چالش بکشه؛ در حدی که من دیگه از وسطهای کار از این شخصیت و رفتارش متنفر شده بودم اما ظاهرش و ساختاری که بهش دادن دقیقا شبیه به شخصیتهاییه که محبوبیت دارن. من میبینم که باید دوستش داشته باشم، اما مغزم میفهمه که این شخصیت نماد تمام چیزهاییه که ازشون متنفرم.
زمانی که تموم شد وقت زیادی داشتم که بهش فکر کنم، ببینم اصلا مفهومِ داستان چی بوده. چون مطمئنم با وجودِ رندوم بودن اونقدر هم بیهدف نبود. همینطور کسی که طنزِ سیاسی با این جزئیات مینویسه "قطعا" توی داستانش روی یک مفهومِ بزرگتر هم تمرکز میکنه.
قضیه اینه که کلِ داستان سربروس، در مورد یکیه که خودش داره خودش رو نابود میکنه. هیچ رستگاریای در انتظارش نیست، به هر چیزی که میرسه بدبختتر میشه و همون رفتاری که با دنیا داره، دنیا هم با اون داره.
این داستان یکی از زیباترین داستانهای سقوط یک نفر و نابودی اونه. اواخر داستان خیلی What Ifهای مختلفی مطرح میشه؛ دست میذاره روی حسرتهای مختلف و زمانی که سربروس از دست داده برای اینکه موجود متفاوتی باشه؛ اما باز هم پیچش جالبی داره. نویسنده دلش نسوخته بود که آخرِ کار بهش یک پایانِ خوش بده (اینم اسپویل نیست). سربروس افتضاح تموم میشه و این درستترین کاریه که میشد باهاش کرد.
Post #2593
1.04K
- ❤ 9