اما الان که دو ماه گذشته میبینم که زیاد بهش فکر میکنم. یعنی حدس میزنم اون زمان واقعا وضعیتم جوری نبوده که بتونم بهش اهمیت بدم، در حالی که خودِ Wolf's Rain خیلی هم جالب بوده. به عنوان یک کارِ Dark fantasy کاملا دست روی ستینگ متفاوتی میذاره، آخرالزمانی که توصیف میکنه شبیه هیچکدوم از قبلیها نیست و یک رگهی مذهبی جالبی داره. کلِ داستان (سادهترین حالت: دنیای پساآخرالزمانی که مردم اعتقاد دارن گرگها قراره مکانی به اسم بهشت رو پیدا کنن و همه رو از اون مصیبت بکشن بیرون، اما مشکل اینه که ۲۰۰ سال از آخرین باری که گرگ دیدن گذشته) داره رفرنسهای محکمی به ادیان و اساطیر میده که در لحظه اصلا نفهمیده بودم.
تمِ داستان خیلی ناامید و افسردست، با اینکه حس میکنم خیلی جاها از اون Grim & Gore زدن تا خیالشون راحت بشه سر فروش. اما نتونستن اون فضای تاریک داستان رو کاریش بکنن. داستانِ Wolf's Rain یک تفاوت مهم با تمامِ پساآخرالزمانی/فانتزی تاریکها داره:
تقریبا هر بار که با این نوع از داستان رو به رو میشیم، پیرنگِ "رستگاری" و "امید" رو داریم. شاید دنیای داستان وضعیتش بد باشه، اما قهرمان با درست کردن کشمکش اون رو عوض میکنه و یک اِلمانی از امید یا حتی تغییر کامل به سمت بهبود رو وارد اون دنیا میکنه.
اما Wolf's Rain دنیا داغونه، قهرمانها بدتر و اصولا هیچ رستگاریای در کار نیست. درسته که گرگها دارن دنبال جایی به اسم بهشت میگردن، اما همین استعاره و اتفاقاتِ اطرافش هیچ شباهتی به پیرنگ رستگاری ندارن. تقریبا برعکسش کار میکنن.
Post #2537
797
- ❤ 6