من موقع خوندن جزیرهی دکتر مورو به چندتا چیز خیلی دقت میکردم: ترس، ناخوشایندی، گسست از نظم عقلانی، و مواجهه با «دیگری»
به نظرم این پنج مورد ریشهها و پایههای ادبیاتِ کلاسیک گاثیک به حساب میان. ما این الگو رو تقریبا توی تمام اون آثار میبینیم و دقیقا همون چیزیه که این ژانر رو میسازه.
چیزی که برام جالبه اینه که اچ.جی. ولز خیلی بهتر از هم نسلهاش این ترس (Panic) رو درک کرده و نشون داده. این کتاب از جامعهی انگلیس فراتر رفته و داره در مورد مواجهی این جامعه، اون حالت پرخاشگر و کنترلکنندش، با جوامع دیگه صحبت میکنه. داستان در مورد جزیرهای که دکتر مورو ساخته و توی اون با کمک علم حیوونها رو شکنجه میده، عمل میکنه و تغییر میده تا تبدیل بشن به ترکیبی از انسان و حیوان. همین حیوانها توی اکت سوم دکتر مورو و هر چیزی که داشته رو نابود میکنن و برمیگردن به هویتِ اصلی خودشون.
کل کتاب روی این درد و رنجی که حیوونها تحمل میکنن تا تبدیل به "انسان" بشن تمرکز داره. از شکنجه، زجه زدن و تنفرشون از "اتاق درد" میگه. این من رو یاد رفتار اروپاییها توی آسیا و آفریقا میندازه (بحثش طولانی و ناراحت کنندست). نظام سرمایهداری (دکتر مورو) هیچوقت از واقعیت و هویت بقیه راضی نیست، با اینکه میدونه کارش در نهایت نتیجهی دلخواه رو نمیده باز هم انجامش میده چون هدفش هر روشی رو منطقی جلوه میده.
چیزی که برام جالبه اینه که "جزیرهی دکتر مورو" به راحتی هر چیزی که هم نسلهاش داشتن رو چند درجه خشونت آمیزتر میکنه. به جای یک بدنِ دستساز (فرانکشتاین) یا هیبریدی (دراکولا)، با دهها بدن مواجهیم. به جای اینکه بیگانه ریشههای خارجی داشته باشه در اصل یک ریشهی آشنا (حیوانات) داره. مهمتر از همه، زمانی که این کتاب میاد دانشمندها اعتقاد جدی داشتن که با عمل، آموزش و علم میشه موجودات پَستتر (حیوانات-انسانها با نژادهای دیگه) رو تبدیل به موجوداتی دارای شعور کرد که "حداقل" به عنوان بَرده و خدمتکار مناسبن.
این کتاب واقعا تمام اون تفکرات، ترسها و کشمکشهای دوران خودش رو داره خیلی خوب نشون میده. موقع خوندنش داشتم فکر میکردم که شاید به جز قلعهی حیوانات هیچ کتابی نیست که اینقدر واضح از نمادگرایی استفاده کرده باشه. مسئله این نیست که داستان سعی میکنه با فضاسازی من رو بترسونه، بیشتر در مورد اینه که نویسنده چهقدر ترسیده بوده وقتی این رو مینوشته.
Post #2426
783
- ❤ 11