حالا بیایین دوباره به "فرانکشتاین" نگاه کنین. خود ویکتور فرانکشتاین نمادی از سرمایهداریه، کسی که میخواد جای خدا رو بگیره و با «تولید نامحدود» و «میل سیریناپذیر» گره خورده. هیولا هم شبیه جامعهی اون دورانه، تکههایی از اجساد مُرده که به زور بهم وصل شدن، بدون اینکه هدف بهش گفته بشه رها شده و با وجود قدرتِ زیادی که داره نمیتونه "واقعا" کار خاصی بکنه. درسته که خود ویکتور رو میترسونه و حتی بهش آسیب میزنه، اما بهش بیشتر از هر چیزی وابستهست و بدون اون هیچ معنیای نمیده.
حتی اگه رمان ویلت از شارلوت برونته رو در نظر بگیرین (به نظرم یکی از بهترین آثار گاثیک) باز همین قضیه به شکل متفاوتی وجود داره. لوسی اسنو (شخصیت اصلی) از طبقهی متوسطه، میبینه که هیچ جایگاهی توی اجتماع نداره و حسابداره. کل کتاب درگیری لوسی با شغل و احساساتشو میبینیم که چطور سعی میکنه مثل یک "حسابدار" احساساتش رو سبک و سنگین کنه تا بتونه تحت کنترل نگهشون داره. دلیلشم خیلی سادست، اگه کنترلش نکنه جایگاهی که داره رو از دست میده. از اون سمت توی کل داستان یک شبح میبینه که نمادی از اون جایگاه از دست رفته و حسرتِ زندگیایه که میتونست داشته باشه. کلِ کتاب یک بازنمایی از بلاییه که این تغییرات سر زنها (و انسانها) میورده.
شکل دیگهای که این رو میبینیم توی "دکتر جیکل و آقای هاید" از رابرت لوئیس استیونسونه. استیونسون نوشتن رو برای "پول" میدید و خودش رو شبیه یک دستگاه تولید داستان میدید. کسی که به شدت به خاطر رکودهای اقتصادی به خاک سیاه نشسته بود. اوایل کتاب جایی که آقای هاید یک دختر رو کشته، میره خونهی اون دختر و بهشون یک چک میده. اون چک رو با اسمِ "دکتر جیکل" امضا میکنه و ما میبینیم که دکتر جیکل واقعی میشه چون که بانک این اسم و این هویت رو قبول کرده. این دیدگاهیه که اون موقع داشتن، اگه یک نفر "اعتبار" داره پس وجود هم داره. این کتاب خیلی خوب اون بحث کنترل جسم، ترس از ناخوشایندی (Uncanny) رو نشون میده که جلوتر تبدیل میشه به یکی از پایههای اصلی گاثیک.
Post #2425
601
- ❤ 10