من آدم رفتنم؛
رفتن از رابطهای که تمام توانم را برای حفظ کردنش گذاشته بودم، اما در نهایت با سکوت و بیتفاوتی تمام شد.
رفتن از شهری که هر کوچه اش را با خنده و گریه یاد گرفتم و حالا حتی در رویا هم جرئت قدم زدن در آن را ندارم.
رفتن از نسخهی قدیمی خودم، آن دختری که خیلی ساده به همه اعتماد میکرد و حالا با هر قدمی که برمیدارد، میترسد.
رفتن از کتابی که نیمی از آن را با اشتیاق خواندم و نیمی دیگر را به دلیل ناامیدی، همانجا در میان صفحات رها کردم.
رفتن از جمعی که در میانشان بودم اما هیچکس صدای قلبم را نمیشنید و احساس میکردم میان هزاران آدم، تنها هستم.
رفتن از تمام آن وعدههایی که زیر نور ماه به هم دادیم و حالا با مرورشان، فقط تلخیِ یک دروغ بزرگ را میچشم.
رفتن از خانهای که دیوارهایش شاهدِ تمام رازهای من بودند و حالا که درِ آن را میبندم، انگار بخشی از وجودم را پشت آن جا گذاشتهام.
رفتن از مسیری که با تمام وجود به آن ایمان داشتم، اما در میانه راه فهمیدم که مقصد، هرگز آن چیزی نبود که تصور میکردم.
Vinyl;