"بعداز اینکه تهیونگ در یک تصادف حین مستی باعث فوت خواهرِ جفتش شد، انتظار داشت برعکس همهی کسایی که اون رو قاتل میشناسن، همسرش حرفهاش رو باور کنه؛ اما دادستان جئون کورکورانه امگای چشمزیتونیاش رو به دست عدالت سپرد.
حالا وقتشه که آلفا بعداز هفت زمستون با کیم تهیونگی که هیچ شباهتی به گذشته نداره؛ روبهرو بشه."
لبهای کمانیاش رو با نوک زبون تر کرد و گیج پرسید:@VkookPlanet ❄️
_چرا بهجای اینکه از دور مراقبم باشی... فقط نیومدی نزدیک و از اون قفس آزادم نکردی، جونگکوک؟
آلفا تلخند کمرنگی زد و خیره به چشمهای زیتونی امگا که درحال چرتزدن بودند، پتو رو روی بدنش مرتب کرد.
_بخواب دانی، استراحت کن...
تهیونگ قبلاز اینکه چشمهاش کامل بسته بشند، ناخواسته رایحهی تنباکوی خشک و کهربای مرد رو نفس کشید و سوالی که تمام اون مدت ذهنش رو درگیر کرده بود رو زمزمهوار از همسر سابقش پرسید.
_تو... پس تو همون کسی بودی که هرروز از بالای پشتبوم زندان، با دوربین شکاری نگاهم میکرد؟
