در حیاط مسجد نشستهایم.
پردههای مسجد کشیده شده و شاید تاریکتر از همیشه است.
نسیم خنکی میوزد و ریحانهای لب دیوار و درخت کوچک انار را به وجد آورده.
او هم با سؤالها و خندههای کودکانهاش، گرمابخش این خلوت است.
چای هر دویمان سرد شده؛
اما آسمان امشب عجیب زیبا و پرحرف است.
ماه، آرام و بیصدا از میان تاریکی سر برآورده؛
نه برای اینکه تاریکی را انکار کند،
برای اینکه نشانمان بدهد تاریکی، هرچقدر هم عمیق باشد، قدرت خاموش کردن نور را ندارد.
ماه امشب قهرمان این خلوت است؛
راوی آرام امیدی که اهل هیاهو نیست،
اما آنقدر محکم است که در دلِ این همه سیاهی ایستاده است.
همین که آن بالاست، میان این همه تاریکی، کافیست بفهمیم؛
شب هرگز صاحب تمام آسمان نیست.
و شاید حال آدم هم همین باشد؛
گاهی باید در تاریکی نشست،
چای سرد شود و حرفها نیمهتمام بمانند
و فقط به نوری نگاه کرد که هنوز سر جایش ایستاده است.
امشب ماه را نگاه میکنیم
و یادمان میآید بعضی شبها فقط شباند؛
نه پایان راه،
نه شکست نور،
نه آخرین فصل قصه.
گاهی کافیست نور، فقط خاموش نشود؛
باقی راه را خودش پیدا میکند.
تو هم حسش میکنی؟!
#شب
Post #2362
1.16K