بعد از فوت پدربزرگ و تقسیم زمینها، باغ کوچک زردآلو سهم عموی کوچکم شد. چند روز پیش پدرم تعریف کرد که عمو همهی آن درختان را بریده است...
نمیدانم چرا اما انگار با شنیدن این حرف، چیزی درونم فرو ریخت؛ صدای لرزیدن صدها خاطره بود.
بیاختیار دهها صحنه از گوشههای خیالم گذشت. روزهای آبیاری پدربزرگ با آن دستان پینهبستهاش، طعم دلچسب آن چای آتشی در کنار او روبهروی نسیم عصرهای بهاری، آن همه بازی و پنهانشدن پشت درختها و لابهلای سبزهها با برادرم...
آن درختها فقط درخت نبودند؛ هرکدامشان شاهد بخشی از کودکی ما بودند. سایهشان، بوی شکوفهها و زردآلوهایشان و حتی راههای باریکی که میانشان میدویدیم، همه در حافظهام مانده بود.
حالا که فکرش را میکنم دلم بیشتر از خود درختها برای آن روزها گرفته است؛ برای پدربزرگ، برای عصرهای بهاری، برای بازیهای کودکی و برای باغی که خیال میکردم همیشه گوشهای از زندگیمان خواهد ماند...
نمیدانم چرا اینقدر دلم گرفت و آن اشکها.. شاید چون بعضی جاها فقط یک تکه زمین نیستند؛ خانهی خاطرات آدماند و آن باغ برای من یکی از همان جاها بود...
چه میدانستم آن روز آخرین بار است که میبینمشان؛ کاش بیشتر نگاهشان میکردم...
آدمی نمیداند کدام دیدار، آخرین دیدار است.
#خاطرات
Post #2349
1.22K