آن روز استاد به من و استادیار دیگر گفت که برای کلاس جدید، شاگردی ویژه داریم.
بعدها فهمیدیم شاگرد جدیدمان در کلاس مجازی صرف و نحو، نابیناست.
طالب علمی که کتابی پیش رویش نیست؛
صیغههای صرف را باید بیآنکه چیزی بنویسد، در ذهن و با گوش دنبال کند. نه صفحهای که زیرش خط بکشد، نه جدولی که دوباره به آن نگاه کند، فقط صدای درس و حافظهای که باید همهچیز را در خود نگه دارد.
او درسها را گوش میداد و تمرینها را با همان صدای خودش، به صورت ویس میفرستاد. هرچه درسها جلوتر رفتند و مباحث سختتر شدند، تلاش او را بیشتر دیدیم.
تصحیح تمرینهایش با من نبود، اما ویسهایش را باز میکردم و گوش میدادم.
دلم میخواست صدایش را بشنوم؛ نه از روی کنجکاوی، برای انگیزه.
او برای شنیدن همان چیزی که ما بیزحمت میبینیم، باید بارها گوش میداد. برای پیدا کردن یک اشتباه، باید دوباره و دوباره برمیگشت.
امروز ویسی از او را برای استاد شنیدم.
صدایش میلرزید. بغض سنگینی در کلماتش بود و آثار گریهی پیش از آن هنوز در صدایش مانده بود.
گفت: «شاید رها کنم... برایم سخت شده. هرچه گوش میدهم تمرینهایم غلط دارند...»
همین... باز در ویس بعدی با رگهای از امید در صدایش گفته بود میمانم، میمانم و باز تلاش میکنم...
و من دیگر نتوانستم بیتفاوت گوش بدهم.
بغضم گرفت؛ برای صدایی که از ناتوانی خودش نمینالید، از خستگی تلاشش میگفت. برای کسی که تلاش کرده بود و این بار، نه از بیحوصلگی نه از تنبلی نه از کمکاری، که از سختی تحمیلشدهی راه، به جایی رسیده بود که میخواست دست بکشد.
و من به خودم فکر کردم.
به تمام روزهایی که چشم داشتم و نخواندم. گوش داشتم و نشنیدم. توان داشتم و عقب انداختم.
آن لحظه فهمیدم شاید قرار نبود ما به او چیزی یاد بدهیم.
شاید او آمده بود تا بیآنکه بداند آینهای جلوی صورت ما بگیرد؛ تا ببینیم چقدر از چیزهایی که خدا بیحساب در اختیارمان گذاشته کم استفاده میکنیم و چقدر آسان، نامِ تنبلیمان را سختی زندگی و یا نبود وقتکافی میگذاریم.
و چه تلخ است اینکه گاهی کسی که از نعمت دیدن محروم است، بیشتر از ما راه را میبیند.
او به همهی ما یاد داد که تلاش، میتواند روشنی راه باشد؛ حتی وقتی جلو چشمهایت تاریکیست...
قدمت استوار ای روشندل پرتلاش...
Post #2346
3.42K