متنی زیبا برایم فرستاده بود.
از جلوههای متفاوت ایمان که در جملات کوتاه و نگاههای پنهانی آن مامور زبده؛ یعنی خواهر موسی پیدا بود.
ایمانی که در قالب خونسردی و هوشیاری و نفوذ، سکانسهای بینظیر قرآنی را رقم میزند
و بازگشتی پیروزمندانه را به نزد مادر نمایش میدهد.
با خود فکر کردم گزینهی خوبی برای کلاس نوجوانان مسجد باشد؛ تا ببینند و بدانند ایمان قرار است تمام ابعاد زندگی ما را بتند و در قامت فرصتشناسی و حکمتِکلام هویدا شده و شجاعتی که رمز ایمان میشود.
صبح زود که مطالب عمیق او را بر تخته نوشتم برایش عکس گرفتم، میدانستم خواب است.
با خود فکر کردم بذر این دعوت، بهقدری خوشرشد و نافذ است که بشرط اخلاص و تلاش، حتما روزی جان میگیرد و ثمر میدهد.
میخواهم بگوییم نایست، امیدوارانه دانهها را با توکل، بر پهنهی این زمین بیفشان و برو...
شبیه او، چه میدانست آن نازکاندیشی شبانهاش صبحی زود در مسجدی قدیمی بر روی تختهای بیجان، برای رهروانی جدید گل میدهد.
#روزنوشت
Post #2257
1.37K