مخرج دور...
در این دنیا که ابتلاء و امتحان هردم بر آدمی فرود میآید حس سربلندی و فارغشدن از هر یک از این دلهرههای درونی؛ انگار رگههای غم درون را میخشکاند و رضایتی را بر نفس حاکم میکند. به نوعی انسان انتظار پاداشی هم در قبال پا ندادن به این ابتلا را دارد که روحِ لاغر درون را اندکی فربه کند.
اما در شرایطی خاص اعمالِ بظاهر بیرحمانهیِ سختی، بر تن شکوفا میشود و گویا این امتداد انتها ندارد. رنج بر رنج تلنبار میشود و انگار هیچ وقت نور امید دیگر طلوع نمیکند.
حس اینکه تنها نیستی قبل از تو نیز کسانی هم در گذشته این جامه را بر تن کردهاند، کدام کسان؟ محبوبانی که تا مغز استخوان همچو شمعی آب شدند اما با پوست اندازی مجدد از برکههای نمایشی دنیا تا ابد رها شدند، به نوعی روزنهای از جنس امید در دل میکارد.
از جمله این افراد که زندگانیش قابل تامل است؛ رمله بنت ابوسفیان (ام حبیبه) است. زمانی که نور ایمان جایگزین سیاهی جهل و کفر در قلبش میشود با همسر مومنش بشدت مورد اذیت و آزار، خصوصا از طرف خانواده میشوند. تا آنجا که مکهای با آن وسعت بر آنها تنگ میشود.
راهی نمیماند جز هجرت. ناچار میشود آشیانهاش را ترک کند با فغانی وافر، از سرزمینی که دنیایی از خاطراتش را در آغوش کشیده وداع میکند شاید در دل کورسویِ امیدش گُر گرفتهبود که پایان این سوگ فرا رسیده و حال نوبت پاداش رب است که زندگی نزیستهاش را جبران کند. چون به گمان خود دِین خود را در قبالِ ابتلای دینش ادا کرده بود.
اما چرخ زمان بازی دیگری دارد که حتی در دوردست ترین کنجهای خیالشم به آن نیندیشیده بود.
همسرش عبدالله در غیره منتظرهترین حالت ممکن مرتد میشود؛ همانند بریده شدنِ قلبش با خنجرِ زهرآگین نیمهتیز.
دو شرط برای امحبیبه پیش میگذارد یا مرتد شدن یا طلاق!
یک لحظه چشمانت را ببند زنی تنها را تصور کن در سرزمینی غریب با طفلی در بغل رانده شده از خانه پدر که ماوای هر دختر است اهل و عشیرتی که بنا بر عقیدهاش دشمنانش شدهاند، مکه دیگر جای او نیست راه پسی نیست و راه پیشی که مهآلود است. همسر مومنی که بر او تکیه کردهبود در این غریبستان و به نوعی او را تیمار تمام خلاءهایش میدانست دیگر نیست.
توان برداشتن یک قدم هم ندارد اما ایمان محکمی که در درونش ریشه دوانده با توکل بر پروردگارش با دخترکش در حبشه باقی می ماند به این امید که فرجی حاصل شود بعد از این ابتلاهای پیدرپی و بیامان.
نبی بزرگوار ﷺ بزرگمرد بشریت، امحبیبه را خواستگاری میکند آن هم با وکالت پادشاه آن سرزمین.
او نارحت از دست دادن همسرش میشود اما، پاداش از نوع جزاست. پروردگارش، او رها نکرده بهترین همسر دو عالم را نصیبش میکند او خود را مادری بیکس وتنها یافت در آن سرزمین اما، پروردگارش او را مادر یک امت میکند.
به دورتر برویم؛ آنجا که جوان نظر کرده خوش قامت کنعانی در دام فتنههای فریبای یک ملکه میافتد. موقعیتی که دلوجان هر جوانی را وسوسه و دچار تنش میکند.
چه کرد!
او پروردگارش را ناظر میبیند و از آن خلوتِ مسموم میگریزد. به گمانش ابتلای سختی را از سر گذرانده است پاداش چیست؟
زندان!
شاید از دید بعضی در آمدن از چاله و افتادن در چاه است. به دنبال آن سختی دَرِ بعدی گشوده میشود. تنها قلب یک مومن است دست از تلاش نمیکشد و زندان تاریک و سرد را منبر دعوت میکند و در پیِ پیروزیِ بعدیست.
آنجاست بعد از صبری دیگر، او را ناجی دنیا و قیامت یک ملت میکنند، هم از قحطی هم از کفر.
از سنتهای قرآن است دعوت ما به دقت در زندگی گذشتگان که راز و رمز زندگی را برما برملا میکند و به چشم هایمان قدرت باری دیگر درست دیدن را میدهد.
دیدی که سختیهای بهم بافتهشده که در گمانت شبیه کلافی که آخرش گره کور است را اگر دنبال کنی، پاداشی از نوع ابدیت مییابی؛ ابدیتی نیکو نه خوشیهای آنی وجبرانهای گذرا.
🖊ورده
Post #2177
1.36K