نجابتی خاص در وجودش موج میزند. خواستم دست به گیسوانش ببرم؛
آن رشتههای سپید، بلند و فِر، چون نسیمی پیچان در نور.
گفتم: موبندی سرخ دارم انتهای بافت را با آن ببندم تا زیباتر شود.
لبخندی آرام زد و گفت: نکن، عیب است!
گفتم: زیر روسری که کسی نمیبیند...
آهسته پاسخ داد: خدا که میبیند... و من شرم دارم از نگاه او.
در آن لحظه، دستانم از سخنش بیحس شد؛
از این شرمِ بندگی نادر و شگفت، که چون نسیمی روحم را لرزاند.
او از چه شرم میکند و من...
#مادربزرگ
Post #2174
1.43K