کمحرف است؛ آنقدر که وقتی چیزی میگوید همه ساکت میشویم، میدانیم ضرورت است حتما.
گفتم: سکینه دعایم کن، که منم همیشه دعایت میکنم.
برق نافذ عجیبی در چشمانش نشست؛ شبیه کسی که به او گفته باشند الان آرزوی بکن تا برآورده شود.
گفت: دعا کن وسوسهی شیطان ازم دور شود!
چند ثانیه فقط سکوت کردم، گفتم وسوسهای مانده برایت؟!!
جوابم داد نکند گمان کنی روزی تمام میشود. نمیدانی چقدر ظالم است، ابدا دست ازت نمیکشد، حتی به فرسودگی پیریت هم رحم نمیکند.
و من غرق در سکوت...
آرام آرام به جایش میرود. بدون انکه نگاهم کند، گفت: اگر نماندم هرزگاهی به این اتاق بیا و یادم کن...
عزیزجان باورکن اثر تو چنان بر روح و قلبم عمیق است که نیازی به امکان برای تداعیش نیست.
#مادربزرگ
Post #2155
1.38K
وردة حمراء🥀 یواشکی گفت: بیا به اتاق من برویم... نگو میخواست دعوتم کند با هم برنامه تفسیر شبانهاش را ببینیم. چنان عمیق تماشا کرده و گوش دل سپرده و به عظمت معناها ماشاءالله میگوید؛ که دلم هر شب با او زانوی تملذزدن را میخواهد. اللهی که این حب به وحی و خلوتهای شبانهات،…