رفته بود شهر خونه اقوام درجه اول.
تکیه داده بود به دیوار سکو، و به بزرگترها که تو حیاط حرف میزدن گوش سپرده بود.
یکیشون وسط حرف نگاهی بهش انداخت گفت: لباسهای این بچه چرا اینجوریه.
و بقیه نگاهش کردن...
چرا؟
من که به گمان خودم لباس نوهام تنم بود.
امشب به شکل عجیبی دلم برای اون دخترکِ دهاتی که شهر رفته بود و از لباسهاش ایراد گرفتن بغض کرده.
حرفشون رو شنید و چیزی نگفت، اما خیلی دلش به حال خودش سوخت و ناخنهاشو هی پشت سرش بهم میمالید.
باورکنید بچهها همهچی رو میشنوند، حتی اگر واکنشی هم نشان ندن.
شاید اون لحظه سکوت کنند اما تلخی اون حرف شبی یقهشونو میگیره حتی اگر بزرگ بشن و کلی لباس نو هم داشتهباشن.
نمیدونم چرا اینا رو اینجا مینویسم و شاید ازم بعید باشه اما امشب گریهکردم برا اون دختر تکیه به دیوار داده دلشکسته که اون لحظه آرزو کرد
کاش شهر نمیاومد یا حداقل لباسهاش نو بودن....
#خاطرات
Post #1416
1.06K