یک لحظاتی هست، یک لحظاتی در زندگی انسان، که گمان میکنی زمان ایستاده و تو در هوا معلقی، مغزت به جایی قد نمیدهد، هیچ تصمیمی قلبت را از بلاتکلیفی رها نمیکند.
انگار واژهها عقیماند و ناکارآمدتر از آن که بتوانند آنچه در تنهاییت به دوش میکشی را برای کسی به تصویر بکشند.
نمیدانم شاید قرار بر این است به تنهایی عبور کنی.
انگار ندایی هر لحظه در درونت میگوید:
بگذار عمیقترین لایه توکلت را بشناسی تا عاجزانه به آن چنگ بزنی، اصلا شاید حکمت این تنگنا همین است از همه بریدن و رها شدن و فقط رو به قاموس او کردن.
انگار انسان که دستش از همه کوتاه شد بهتر وصل میشود و امیدوارانهتر منتظر میماند؛ و ثمره این انتظار بینهایت شیرین است به مانند خوشیِ طلوع اولین پرتوهایِ نور بر تاریکی آسمان، به مانند تولدِ اولین جوانه بر شاخه خشک زمستان.
باید به خودت یاد آور شوی، کافیست متوکلانه منتظر بمانی و دلتنگیهایت را با دعا و صبر تیمار کنی، شک نکن طلوع نزدیک است و درخت ایمان به زودی جوانه میزند...
این حسنظن را نگهدار؛ باورکن تکبندی است که این روزها قلبت را نگه داشته...
🖊ورده
Post #1397
1.17K