شب از نیمه گذشته، تاریکی با سکوت دست به یکی کرده و چون غارتگری چموش همه جا را گرفتهاند، نترس این میدان فقط تیکتاک ساعت است که گویا با سکوت سر جدال دارد.
امشب حتی آن کور سوی تیر برق کوچه هم از این اتاق رو بر گرفته و تاریکی حکم فرماست.
کمکم اثر داروهای بیحسی کم رنگ شده و درد همچون تیغی نیمهتیز وجودم را سلاغی میکند و منی که با زمزمه کردن حمد قصد تسلیم شدن ندارم.
با آنکه تمنای عافیت باید سرلوحه دعاهایمان باشد؛ اما از اینکه گاهی جسم وجانم را در درماندگی ببینم بدم نمیآید.
بدم نمیآید نفسم مومنتر شود به کلام پروردگام آنجا که میفرماید: انسان ضعیف آفریده شده، این ضعفها را باید چشید که مبادا غفلت و غرهگی به ما رو کند.
نفس باید بفهمد اگر مصیبتی به او برسد کسی یارایش نیست و به تنهایی با ناملایماتش روبرو میشود. درست شبیه روبرو شدن با مصیبتِ مرگ.
بگذار نفسم ببیند کسی درد او را به دوش نمیکشد حتی اندکی از آن را، دقیقا به مانند اثر اعمالش در جهانی دیگر که همه تو را فدای نجات خود میکنند. تو خود باید هر نیک و بدت را بچشی حتی اگر ذرهایی باشد.
این مواقع همیشه به قدرت ایمان فکر میکنم به این جهانبینی عمیق به حکمت نهفته در پسِ هر پیشآمدی، که حتما قاصد پیام خیر دارد، حتی اگر درک نشود و چه خوشبخت باشد کسی که پیام را درست فهم کند.
بیشک انسان لازم است قبل از آن تنهایی و بیچارگی حقیقی، نمایی از آن را اینجا لمس کند؛ تا که قلبش مطمئنتر شود و البته محتاطتر...
در این هزار توی افکار گم شدهام، و در دلم تمنای طلوع را دارم با وجود علاقهام به تاریکی، اما کاش زودتر صبح شود و دست خورشید به تن نازک خانه برسد.
منتظرم نور لای پلکهایم بنشیند و این سیاهی امشب رخت برکند، هرچند پر از عبرت است...
🖊ورده
Post #1386
1.01K