تقریباً ۱۶ سال سن داشتم که برای مسافرت به خانه عمویم در تهران رفته بودم.
مدتی را آنجا ماندم و شبی برای شام پسر عمویِ پدرم دعوتمان کرد. من و زنعمویم آماده شده و همراه عمو رفتیم، بماند که چندین ساعت در ترافیکهای وحشتناک تهران زیر تابش مستقیم آفتاب سوختیم.
سرِ راه عمو که دست خالی نباشیم یک جعبه شیرینی تازه و خوشمزه هم خرید.
منی که دوری راه و ترافیک خستهام کرده بود و البته گرسنه، جعبه را باز کرده و شیرینیِ نارگیلی را در آوردم.
چیدمانشان را مرتب کردم که شک نکنند یکی از آن کم شدهاست.
ساعت از دوازده شب گذشته بود و آماده برگشتن شدیم. در راه بازگشت خانم میزبان زنگ زد و کلی بابت فراموش کردنِ گذاشتن شیرینی از زن عموم معذرت خواهی کرد.
به محض قطع کردن گوشی منم گفتم: عجب دروغی آدم چه طور مهمان شیرینی بیاورد و فراموش کند!!!
حالا خوب شد من سهمم را ازش خوردم.
از تهران برگشتم و از آن قضاوت و غیبتِ ناپسندِ آن شبم سالها گذشت.
نور هدایت آمد و منی که تمام حواسم در تعاملاتم آن بود که کسی را قضاوت یا غیبت نکنم.
تا اینکه شبی مهمان داشتیم، بعد از شام دیسِ شیرینی را چیدم و از آنجایی که مجلس مختلط نبود وسایل پذیرایی را اتاق مردان فرستادم و به کلی فراموش کردم برای اتاق زنان شیرینی بیاورم و تا رفتن مهمانها اصلا متوجه نشدم آن هم با برگشتن دیس پذیراییِ مردان.
بعد از آن شب چندی گذشت روزی که درخانه تنها بودم دو تن از دوستانم عصری زنگ زدند برای دیدنم بیایند.
جعبه شیرینی هم با خود آورده بودند، درکمال ناباوری من باز فراموش کردم شیرینی را صرف کنم و وقت رفتنشان متوجه شدم.
این خاطره را بازگو کردم که بگویم قضاوتهایمان حتما روزی با ما روبرو میشوند و چه بسا سنگینتر.
اگرچه سالها بگذرد و منش و مرام آدمی هم تغییر کند باز دِینی است که فقط با ابتلا شدنِ خودت پس داده میشود و گاهی حتی دو بار تا بیشتر درس بگیری و فراموشت نشود.
🖊ورده
Post #1368
1.73K