زندگی نوعی وصله کردن است و چگونه وصله کردن یک هنر.
در مسیری که عجینشده با تلو خوردنهای آنی و سکندریهای پیدرپی، زخم برداشتن زیاد اتفاق میافتد، التیام این زخمها صبر میخواهد و حکمتی که تسریع ببخشد درمان را.
این تن ملال آور که روحی در او اسیر است، هم سو بودن این دو، مشعل راه میشود.
گاهی کارزاری روی میدهد؛ جسم زخمیست، قلب نجوا سر میدهد و میسروید جاودانگی را، عقل شلاقِ منطق بدست قصد رام این مرکب را دارد و روح در تقلای صلح در این صحنه است.
میان این همه هیاهو، آراستگی دنیا، کارزار درون، غربتِ حق و ضعف نفس باز باید جنگندهتر ماند و این فرصت بیهمتا به نام زندگی را زندگی کرد.
پینه کرد غمها را با صبر، آرزوها را با همت و کاستیهایش را با تلاشی بیشتر.
روزی جسم میآرامد در خاک، قلب از تقلایِ زدن دست میکشد و روح من را با خود می برد، به انتها میرسد این کارزار.
باشد که آخر این کارزار، سکوتِ باغهای بهشت باشد که فقط با چهچهی گنجشکهای آن بشکند.
دست نباید کشید تا تعبیر این رویا...
🖊ورده
@vardeahmar
Post #1364
797