شخص، لشکری از جانهاست.به محض اینکه رو به خودم میکنم و میخواهم از «من» حرف بزنم، میبینم اصلاً یک منِ واحد در کار نیست؛ با لشکری از جانها مواجهام. جانهایی که گاهی در تخالفاند، گاهی در تضاد و گاهی در لحظهای کوتاه در وحدت. این جانِ منتشر در دقیقههای مختلفی از خودش را تجربه میکند؛ میلهای متفاوت دارد، تجربههای متفاوت دارد.
نمیتوانم ساده بگویم «من میترسم».
باید بگویم یک تکه از من میترسد.
تکهای دیگر شجاع است.
تکهای از آزار دادن خوشش لذت میبرد.
و تکهای دیگر میخواهد از خودش دفاع کند.
اینها لشکری هستند با انگیزههای گوناگون، و در نبردی مدامشان است که به من امکان میدهند در لحظهای خاص، در دقیقهای مشخص، به شکلی واحد ظاهر شوم. ما خودمان را جز به مثابهی تعارضِ مدام تجربه نمیکنیم؛ و آنچه وحدت مینامیم، اغلب توهمی است که برای آرام کردن ذهن خود میسازیم.
اگر بخواهیم این وحدت را واقعاً بفهمیم، راهی جز گذر از دل همین کثرت نداریم:
جز فهمیدنِ خود بهمثابهی مجموعهای از نیروها، میلها، و جانهایی که در تنِ ما با هم زندگی میکنند.
🛑برشی از سخنرانی
دکتر امیرحسین یزدانی؛ در سمپوزیوم علمی «شخصیت، جبر و آزادی» با عنوان «گذشته و آینده شخصیت» — در دستوجوی خود گمشده
@UTpsychologic