🧵 صرف ایرانی بودن اندازه ۱۵۰ صفحه اینسکیوریتی(ناامنی روانی)* با خودش داره.
از بچگی تو مدرسه بهت یه تفکر جبری و بهزور بهشت رفتن تحمیل شده و برای فرار ازش چه دروغهایی که نباید بگی.
تو نوجوانی و بلوغ باید طبیعیترین چیزهای زندگی رو به سختترین و پیچیدهترین حالت ممکن یواشکی تجربه کنی.
اولین بوسهت پر از ترسه و اضطرابه. اولین شکوفایی جسمیت پره از فشار و سرزنش و محدودیت. بلوغت رو باید با جنگ و و سرکوب و پنهانکاری طی کنی و بقیه عمر سعی کنی یادش نیافتی. و رابطه و برخورد با آدما رو باید با آزمون و خطا، خطاهایی که هزینهشون کم نیست، خودت از تو این جنگل پیدا کنی.
فشار کنکور و رقابت باعث میشه زندگی رو بر خودت حرام کنی و آخرش یه سرزنش و حس کمکفایتی یا بیکفایتی رو بکشی با خودت. یه انگ کم بودن و کافی نبودن. یه حسرت اینکه شاید اگه یه شب کمتر میخوابیدی و یه روز کمتر مغموم میبودی، سرنوشتت خیلی متفاوت میبود. یه حسرت و استرس گذشته در آینده.
تو دانشگاه باید همهی زیباییهای یادگیری رو فدای نمره و جلب رضایت یهسری استاد ایگوتیستیک بکنی اونم با مطالب و فرمت قدیمی و خسته کننده و بهدردنخورشون. و کلی واحد مزخرف که فقط حیف عمرن. و یه جو خفقان که تو رو یک محصول از یک جعبهی بزرگ دربسته میکنه، نه یک انسان فهمیده... و حتی سربازی.
استرس کار و تأمین نیازهای اولیه زندگی مدام بات هست بعدش. که برای سادهترین چیزها هم باید بجنگی و یا به بقیه دروغ بگی یا به خودت، که بتونی زندگی کنی.
مهاجرت اگه بخوای بکنی، کلی بیچارگی داره. کلی گشتن دنبال اسم کشورت توی منوی سایتهایی که ایران ندارن. کلی خفت که قید کلی از کرامات انسانی رو بزنی. و بعدش هم هرگز مفهوم «خونه» رو نخواهی تونست بهصورت یکتا و باثبات تجربه کنی. خونه، خونه نیست.
بعد مهاجرت دوباره زندگی پره از دلتنگی. پره از جایی که فیزیکی نیست ولی توی دل جا مونده.
حتی اگه خودت مهاجرت نکنی ولی دوستات برن هم دلت پره از دلتنگی و آوارگی و دور شدن از دوستایی که آدم امنت بودهن. پره از ازدستدادن، با لبخندهای تلخ. پره از حسرت یه سمتِ طنابِ پاره جا موندم.
و استرس اخبار ایران، هر جای دنیا هم که باشی، ولت نمیکنه. فردا چی میشه. پسفردا کجای خونهای که باید خونه میبود قراره گند بخوره توش.
هرازگاهی روزنه امیدی میاد و یه دلبستگی به امنیت و خوشبختیای که چند ماه دیگه قراره حاصل بشه. اما یه کم که میگذره میفهمی یه سنگقلاب بوده و شاید سهم بچههات بشه اون رؤیا. و زندگی هنوز همینه.
همیشه هست. اینا پکیجیه که با ایرانی بودن میاد. شاید بشه دو قلمش رو جاخالی داد، ولی تهش باز هست. تهش گریبان دوستات و خانوادهت رو میگیره. تهش جسمت رو هم نجات بدی، سرت رو هم گرم کنی، باز همچنان روحت با کلی از این اینسکیوریتیها روز رو شب میکنه.
خلاصه اگه دور و ورتون ایرانی میبینین حواستون بهش باشه. همین که سرپاست و نفس میکشه، جای تحسین و دمتگرم داره. همین که تونسته از این همه حلقه آتش تو عمرش عبور کنه و با جرقههای امید و چشمبستن روی همه تلخیهای گذشته و آینده صبحها میتونه از تخت در بیاد، ینی خیلییییی کارش درسته.
اگه اطرافتون ایرانی میبینین، باش مهربون باشین و براش امن بمونین.
اون تمام عمرش در حسرت همین امنیتهای نصفهنیمهس که بتونه گاهی کمی تکیه بده، بعد آروم چشمای یک عمر خسته و مضطرب و منتظرش رو ببنده و بدونه اگه بخوابه یکی هست که حتی چند صباحی مراقبشه.
🔺*اینسکیوریتی یعنی ناامنی روحی که یه بازدارنگی و ترس با خودش داره. خصوصاً در تصمیمها و بروز احساسات.
-locomo-
@UTpsychologic
Post #43
7.19K
- 😢 54
- 👍 33
- ❤ 8
- 👎 4
- 🤔 1
- 😱 1