«برای هر چیزی زمانی هست.»
بعضی تجربهها در تقویم تمام میشوند، اما در ما هنوز ادامه دارند.
رابطهای تمام شده، اما گفتوگوهایش هنوز در ذهنمان جریان دارد. از شهری رفتهایم، اما بخشی از ما هنوز صبحها در همان خیابانها بیدار میشود. تصمیمی گرفتهایم، اما هنوز زندگیای را که با انتخاب دیگر میتوانستیم داشته باشیم، در خیال دنبال میکنیم.
حتی بعضی تغییرهای خوب هم چیزی برای سوگواری دارند.
شغل تازهای پیدا کردهایم، اما باید با نسخهای از خودمان خداحافظی کنیم. مهاجرت کردهایم، اما زندگی تازه نمیتواند فوراً جای تمام آنچه پشت سر گذاشتهایم را بگیرد. انسانی شدهایم که مدتها میخواستیم باشیم، اما بخشی از وجودمان هنوز برای کسی که دیگر نیستیم دلتنگ است.
ذهن دوست دارد برای این تجربهها زمان تعیین کند.
«دیگه باید گذشته باشه.»
«خیلی وقته تموم شده.»
«چرا هنوز بهش فکر میکنم؟»
«باید بتونم رهاش کنم.»
و به این ترتیب، درد اولیه آرامآرام با رنج دیگری همراه میشود:
قضاوت کردن خودمان به خاطر اینکه هنوز چیزی در ما تمام نشده است.
اما روان همیشه با سرعتِ تصمیمهای ما حرکت نمیکند.
ممکن است عقل بداند رابطهای تمام شده و دل هنوز به زمان نیاز داشته باشد.
ممکن است تصمیمی درست گرفته باشی و همچنان برای چیزی که با آن تصمیم از دست دادهای اندوهگین باشی.
ممکن است بدانی بازگشتی وجود ندارد و هنوز بخشی از تو هر از چند وقت به عقب نگاه کند.
اینها الزاماً نشانهی گیر کردن نیستند.
بعضی چیزها باید آنقدر در ما بمانند تا بتوانند شکل دیگری پیدا کنند.
رها کردن همیشه یک تصمیم نیست.
بیشتر شبیه فرایندی است که در آن چیزی را بارها به یاد میآوریم، احساس میکنیم، دربارهاش حرف میزنیم، معنایش را دوباره میفهمیم و کمکم متوجه میشویم دیگر همان جای سابق را در وجودمان اشغال نمیکند.
یک روز به یادش میآوری و بدنت مثل قبل منقبض نمیشود.
یک روز میتوانی دربارهاش حرف بزنی، بدون اینکه تمام روزت را با خودش ببرد.
یک روز متوجه میشوی چند ساعت، چند روز، اصلاً به آن فکر نکردهای.
چیزی پاک نشده است.
فقط آرامآرام در زندگی تو جایی پیدا کرده که دیگر تمام زندگیات را نمیگیرد.
برای امروز
یک چیز را به یاد بیاور که مدتی است از خودت میخواهی «دیگر تمامش کنی».
لازم نیست دردناکترین تجربهی زندگیات باشد. چیزی را انتخاب کن که امروز ظرفیت نزدیک شدن به آن را داری.
برای چند لحظه، به جای پرسیدنِ «چرا هنوز رهایش نکردهام؟» توجهت را به تجربهی همین حالا بیاور.
وقتی به آن فکر میکنی، در بدنت چه اتفاقی میافتد؟
نفست تغییر میکند؟
چیزی در گلو، سینه یا شکمت احساس میکنی؟
اجازه بده چند نفس همانجا باشد، بدون اینکه مجبورش کنی کمتر شود.
بعد از خودت بپرس:
«چه چیزی در این تجربه هنوز برای من تمام نشده است؟»
ممکن است پاسخش یک احساس باشد.
حرفی که هیچوقت گفته نشد.
خشمی که فرصت حضور پیدا نکرد.
اندوه چیزی که از دست رفت.
یا حتی قدردانی از چیزی که خوب بود و دیگر وجود ندارد.
امروز قرار نیست آن را حل کنی.
فقط ببین آیا میتوانی به آن بخش از خودت کمی بیشتر زمان بدهی.
و اگر مراقبتی لازم دارد، آن را کوچک نگه دار: چند خط دربارهاش بنویس، کمی راه برو، با کسی امن حرف بزن، گریهای را که میآید متوقف نکن، یا فقط امروز جملهی «دیگه باید گذشته باشه» را به خودت نگو.
بعضی چیزها با فشار دادنِ خودمان تمام نمیشوند.
با دیده شدن، احساس شدن و زمان، آرامآرام جای تازهای در ما پیدا میکنند.
شاید رها کردن همین باشد:
فراموش نکردن آنچه بوده و رسیدن به جایی که بتوانیم آن را با خود داشته باشیم، بدون اینکه مجبور باشیم هر روز درونش زندگی کنیم.
متن از کانال جان
@UTpsychologic
Post #338
1.83K
- ❤ 27
- 💔 2
- 👍 1