(فن: حتی آخر هفته هم سرت شلوغه...ㅜㅜ داهیون نونا، بیام تشویقت کنم؟) "میای؟ ㅋㅋㅋ"
(فن: دوباره باید ساعت ۴ صبح بیدار شی؟!) "یه کم زودتر از اون🤣"
(فن: فایدینگ) *اشتباه تایپی داشته* "فایدینگ"
(فن: شکمم یه کم داره قاروقور میکنه...) "یه چیز خوشمزه بخور"
(فن: صبر کن، میام داهیون رو حسابی تشویق کنم.) "🥹"
(فن: میخوام با «구름이 구르미» یه شعر آکروستیک ششخطی بسازم:
구: هر وقت ابر میبینی، برامون ازشون عکس میفرستی 름: تویی که قبلاً موسیقی میساختی، 이: حالا واقعاً 구: تبدیل به «گوروم» شدی و داری توی یه فیلم بازی میکنی 르: حس خوبی هم نسبت به این یکی دارم 미: از همین الان میگم، گوروم قطعاً قراره کلی دوست داشته بشه)
"بالاخره فیلمم بهزودی اکران میشه" "منتظرش بودین، مگه نه؟" "یه فیلم ترسناکه~~~" [عکس میفرسته] "دیروز رفتم تئاتر دیدم" "اسم نمایش «من و پدربزرگ»ئه" "تنهایی رفتم و تنها صندلیای که باقی مونده بود، ردیف خیلی جلو بود، برای همین از ردیف اول تماشا کردم و راستش خیلی خوشم اومد ㅋㅋ فکر کنم باید بیشتر تنهایی برم تئاتر خیلی سرگرمکنندهست!"
(فن: سون چه یونگ، قراره فنپارتی داشته باشیم؟؟ سون چه یونگ، قراره فنپارتی داشته باشیم؟؟ میای؟ میای؟ این خیلی ضروریه، خیلی ضروریه🍓🍓) "معلومه که میام"
(فن: داشتم بلیت قطار رو نگاه میکردم که بتونم برم نمایشگاه HYEIN SEO ㅋㅋㅋㅋ) "اوه، ممنونㅠㅠㅠ"
"راستی، این اواخر شبها خیلی سرد شده، منم الان گرمایش کف رو روشن میکنم…"
(فن: چه یونگ، اومدیㅠㅠ گربهم دوبار جراحی شده، برای همین دارم ازش مراقبت میکنم. گربهم هنوز حتی نمیتونه بخوابهㅠㅠ) "اوه ㅠㅠㅠ دعا میکنم گربهت زودتر خوب بشه، طاقت بیار!!
(فن: این روزا به چی گوش میدی؟ به یه انرژی جدید نیاز دارم.) "این روزا به چی گوش میدم..؟ هوم، آهنگهایی که برای پستهای اینستاگرامم بهعنوان موزیک پسزمینه استفاده کردم، تقریباً همون پلیلیست این روزامه ㅎㅎㅎㅎ"
(فن: نه ولی، من هنوز هر بار اون ویدیوی جیو رو که توی Waterbomb میگه «سیمکوانپوپه» میبینم، خندهم میگیرهㅋㅋㅋㅋ قلبم تند میزنه. نمیشه فقط یه بار دیگه برام بگی؟ㅋㅋㅋㅋㅋ) "قلبت تند میزنه، پس چرا میخندی؟"
(فن: جویی «سیمکوانپوپه» رو بهت یاد داد؟) "آره!"
(فن: ولی وقتی به جیهیو نگاه میکنم قلبم تند میزنه ㅋㅋㅋ پروانه توی دلم دارم) "اوه بس کن بس کن><!"
(فن: یکی باید مینا رو با خودش بیرون ببره... فکر کنم وقتشه جیهیو دست به کار بشه ㅋㅋㅋㅋㅋ) "بهتره برم مینا رو بیارم بیرونㅋㅋㅋ"
(فن: اونی، من برنج رو توی سوجو خیس کردم و خوردم.. کار خوبی کردم، مگه نه؟ بهم افتخار میکنی؟ 🫶🏼) "دیگه این کارو نکن"
(فن: لطفاً برو با مینا لگو بسازㅋㅋ) "وای…….."
(فن: جیهیو، خوابت نمیاد~؟) "چرا🩵"
(فن: حتی میتونید برید لگو بخرید؟ ㅋㅋㅋ) "این یکی رو دوست دارم~~~ㅎㅎ"
(فن: فکر کنم وسط ساختن لگو خوابت ببرهㅋㅋㅋ) "احتمالاً به خاطرش ۳۰ دقیقهای همراهیش میکنم و بعد دراز میکشم و چرت میزنم..."
(فن: اگه من بودم...... نهایت کاری که میتونستم بکنم این بود که بیسروصدا بستهبندی رو باز کنمㅠ شاید هم واکنشهای کوچیکی نشون بدم....) "من فقط آروم کنارش تلویزیون تماشا میکنم... ㅋㅋㅋㅋ"
(فن: از الان بهت میگم، ولی ثور توی «Doomsday» میمیره.) "داری چی میگی. از کجا میدونی. نه. ثور نمیمیره. زنده میمونه. باید زنده بمونه. اصلاً امکان ندارههههههههههه"
(فن: وانس.. اگه حتی تو هم اسپویلش کنی، ما باید چی کار کنیم؟) "نه ولی، چرا همتون باورش میکنید؟"
(فن: ثور زیبایی جیهیو رو دید و از شدت زیبایی مرد) "ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ👍" "جونگیونی بهم پیام داد. میگه بابلش باز نمیشه"
(فن: شنیدم برای گوشیهای گلکسی اینطوریه) "واقعاً؟"
(فن: بهش بگو من تکنسین خطای بابل هستم و شمارهمو بهش بده ۰۱۰..) "ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ"
(فن: یو جونگیون واقعاً بده!ㅠㅠㅠ) "چرا بده؟؟؟؟"
(فن: وای.. فکر کنم به خاطر اینه که جونگیون نونا گلکسی داره. میگن اگه الان بابل رو روی گلکسی آپدیت کنی، ارور میده) "امکان نداره" "پیام رو بهش رسوندم و برگشتم.."
(فن: امکان نداره، الگوریتم من دیگه چیه؟؟ همین الان رفتم توی شبکههای اجتماعیم و بلافاصله یه کامنت درباره ارورهای بابل دیدم؟؟ خیلی ترسناکه. نکنه گوشیم واقعاً داره به حرفهام گوش میده؟ چییی؟) "امکان نداره، این واقعاً ترسناکه!!!!!"
(فن: اونی، هیچ راهکار مفیدی برای اینکه صبحها راحت بیدار بشم داری...? فردا نهایتاً باید ساعت ۶ بیدار بشم، ولی از بستن چشمام میترسم^^;;)
"واقعاً ندارم. این روزها خودمم برای بیدار شدن مشکل دارمㅠ" "بیا زود بخوابیم" "خیلی خوابم میاد ㅠㅋㅋㅋㅋ"
(فن: شنیدم برای اینکه موادی که به ریکاوری مغز کمک میکنن ترشح بشن، باید حداقل ۶ ساعت بخوابی) "بیا زود بخوابیم !!!!!" "شب بخیر🩵" "بازم زود به زود برمیگردم~~ بای"
(فن: جیهیو-یا، قراره «Avengers: Doomsday» رو ببینی؟) "معلومه ㅠㅠㅠㅠㅠㅠㅠㅠ"
(فن: فقط تا قسمت آخر «Made in Korea» ببین و همونجا نگهش دار..... با قسمت آخر «Reborn Rich» برابری میکنه....) "اوه ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ هیجانزده شدمㅋㅋㅋ"
(فن: باورم نمیشه که همین الان ۴۰۰۰ روز شدهㅠㅠ واقعاً انگار لایو روز هزارم همین چند روز پیش بود. چرا زمان اینقدر سریع میگذره؟ حالا که به سنی رسیدم که تو وقتی برای اولین بار فنت شدم داشتی، میتونم حس کنم آدمهایی که اون موقع از نگاه جوون من خیلی خفن و کاملاً بزرگ به نظر میرسیدن، در واقع خودشون خیلی جوون بودن... و برای همین، در حالی که الان به نظرم حتی شگفتانگیزتر میای، بیشتر درک میکنم که اون زمانها چقدر چیزها رو پشت سر گذاشتی... و در حالی که همهچیز با یه علاقهی ساده شروع شد، وقتی یکی توی مدرسه یه ویدیو بهم نشون داد، یه جایی توایس تبدیل شد به بخش بزرگی از زندگی من که دیگه نمیتونم بدونش باشم... وقتی به گذشته نگاه میکنم، انگار اینهمه اتفاق افتاده که اصلاً نمیدونم چطور ممکنه ۱۱ سال گذشته باشه. چه وقتی که تازه فن شده بودم و چه حالا که بزرگسال شدم، توایس و نونا مثل همیشه و بدون هیچ تغییری، نیروی زندگی من بودن. واقعاً همیشه ازتون ممنونم. صمیمانه امیدوارم همیشه پر از دلایلی برای لبخند زدن باشید!) "هینگ ㅜ ممنونم" "اینکه گفتی وقتی به اون سن رسیدی فهمیدی چقدر جوونه، حرفیه که باهام میمونه ㅜ"
"ولی مگه قبلاً خودتون نگفتید که دیگه واقعاً بزرگ شدید؟" "فکر میکردم آدمهایی که به سن من میرسن، همشون بزرگسالن، ولی من هنوز مثل همیشه یه بچهام ㅠ"
(فن: فکر کنم دیگه کاملاً بزرگ شدم ولی~ *بخشی از متن آهنگ TT*) هنوز یه بچهای، ولی دیگه جوون نیستی. یه جورایی غمانگیزه. کاش زمان متوقف میشد) "آره ㅠ فقط میخوام برای همیشه جوون بمونم"
(فن: سن واقعیم ۲۹ ساله، ولی سن عقلیم حدود ۵ ساله؟ ㅋㅋㅋ) "نمیتونم انکارش کنمㅋㅋㅋㅋ" "از بالغ شدن میترسمㅋㅋㅋㅋ"
(فن: فکر کنم مخصوصاً وقتی دوستهایی رو میبینی که از بچگی میشناسیشون، این حس بیشتر بهت دست میده..ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ) "آرهㅋㅋㅋㅋㅋㅋ" "قدیمیترین دوستم ازدواج کرده، میدونی؟" "ولی هنوز نمیتونم باور کنم که اون یه زن متأهله... هنوز به نظرم فقط یه زوج معمولیانㅜㅜ"
(فن: یه جملهای هست که میگه~ وقتی با دوستی که در یه سن خاص باهاش آشنا شدی ملاقات میکنی، انگار دوباره به همون سن برمیگردی.) "اووو، چه جالب. خوشم اومد ㅋㅋ"
(فن: یهو هوس کردم دندهکباب بره بخورم. اونی، میتونی موقع غذا خوردنم تشویقم کنی؟) "وااای، خیلی خوشمزه به نظر میاددد"
(فن: تشویق برای غذا خوردن؟ㅋㅋㅋㅋㅋ) "ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ حرفت منطقیه"
(فن: امروز پایینتنه کار کردم، ولی فردا هنوز میتونم راه برم، مگه نه؟ㅠㅠ) "فردا دوباره پا تمرین کن!"
(فن: اخیراً جونگیون رو دیدی؟) "چند روز پیش با جونگیون تماس بودم، وقتی وقت خداحافظی رسید تازه فهمیدم سه ساعت و نیمه که توی تماسیـم"
(فن: ㅋㅋㅋㅋㅋ این دیگه عشقه) "گفتم اگه قراره اینطوری باشه، بهتر بود اصلاً همدیگه رو میدیدیم ㅋㅋㅋㅋ"
(فن: گوشیت حتماً تبدیل به کیسهی آب گرم شده بوده ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ ㅠㅠㅠ) "معلومه چرا اینقدر داغ شده بود;;ㅋㅋㅋ"
(فن: سه ساعت و نیم؟ مگه بهتر نبود وسط تماس میرفتید همدیگه رو میدیدید..ㅋㅋㅋㅋㅋ) "ولی راستش، خیلی دردسر داشت؛ㅋㅋㅋ"
(فن: اونی، تماس تصویری رو بیشتر دوست داری یا تماس صوتی؟) "راستش، تماسهایی که فقط توش حرف میزنیم رو دوست ندارم" "ولیㅋㅋㅋ فکر نمیکردم سه ساعت و نیم باهاش توی تماس بمونمㅋㅋㅋㅋ"
(فن: بعضی وقتها لازمه یه چیزی رو تلفنی بگی تا بهتر از آب دربیادㅋㅋㅋ) "آرهㅋㅋㅋ برای صحبتهای کاری، به خاطر همین تماس تلفنی رو دوست دارم"
(فن: ترندها خیلی سریع عوض میشن ㅋㅋ هانجونگسون هم این روزا ترند شده *چاپسالتوک با میوه تازه و خامه داخلش*) "آره، اون رو میشناسم هه"
(فن: میترسم خودمو وزن کنمㅋㅋ) "منم^^... ولی خودم حسش میکنم"
(فن: نه!!!! من جیهیوی تپل رو دوست دارم ㅠㅠㅠㅠ لاغر نشو) "جیهیوی تپلㅌㅋㅌㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ این درد داشت"
(فن: به لطف جیو خیلی وزن کم کردم ㅋㅋㅋ) "واقعاً؟ ㅠㅠ مطمئنی به لطف من بوده؟!!"
(فن: جیو، میتونی کمکم کنی درباره یه خانوم که متولد فوریه ست یه نگرانیای دارم؟ یه نفر هست که این اواخر بینمون یه چیزایی بوده. چند وقت پیش اومد منو ببینه و حتی بهم گفت «سیمکوانپوپه» هستم، میدونی 🥹 *عبارتی به لهجه تایوانی که جیهیو در Waterbomb گفته بود و یعنی «گنجی که دوستش دارم و خیلی برام ارزشمنده»*)
ولی یهو دیگه باهام تماس نگرفت و فقط توی اینستا پست میذاره ㅠㅠ) "آه، اون دیگه کی میتونه باشه؟ ^^؟ ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ"
(فن: از وقتی بابل رو آپدیت کردیم و بنفش شده؟ یهجورایی عجیب به نظر میاد. برای آرتیستها هم همینطوره؟ صرفاً از روی کنجکاوی و علاقه میپرسم) "عوض شده ㅋㅋㅋㅋㅋㅋ من به حالت قبلی عادت کرده بودمㅠ"
(فن: به نظرت روی ماه چی میتونه باشه... پنیر؟) "امکان نداره، مگه اون فیلم انیمیشنی نیست؟!!!" "رفتن روی ماه که یه تیکه پنیر بِکَنن و بخورن ㅠㅠㅠㅠ من وقتی بچه بودم عاشقش بودم"
(فن: والاس و گرومیت!!) "فکر کنم همونهㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ" "ولی موردعلاقهی من دیجیمون بود ㅠ"
(فن: اون پنگوئنه که دستکش پلاستیکی دستش بود ترسناک بود) "آرهㅋㅋㅋㅋ"
"لطفاً یه چیزی بهم پیشنهاد بدید که توی هواپیما به سمت پاریس ببینم....!" "چون این اواخر تقریباً چیزی تماشا نکردم"
(فن: Made in Korea رو دیدی؟) "نه، ندیدم. جالبه؟"
(فن: وقتی برای Waterbomb رفته بودم، توی هواپیما One in a Million رو گذاشته بودن، برای همین دوباره دیدمش یه شاهکاره) "آره، درسته. شنیده بودم اون رو هم دارن!!"
(فن: این روزا بیشتر از فیلم دیدن کتاب میخونم ㅋㅌ) "تو بهترینیㅠ خیلی باحاله. اون حس بالغ و باوقارِ کتاب دست گرفتن" "من بعد از اون یه بار دیگه کتابی نخوندم" "ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ"
(فن: همهی کتابهایی که با خودت برده بودی رو خوندی؟) "این یکی رو دیگه یادم نیست" "ㅋ" "یه کتاب با خودم میبرم!!!"
(فن: چه یونگی، تو همیشه آرتیستی بودی که بهش افتخار میکردم. چون میدونم چه یونگی چقدر نسبت به موسیقی جدیه و چقدر برای کارهاش تلاش میکنه، بیشتر بهت احترام میذارم و بهت افتخار میکنم~!
دوست دارم وقتی چه یونگی کاری رو که دوست داره انجام میده، میدرخشه. و واقعاً دید واضحی که نسبت به چیزهایی که میخواد انجام بده داره و شجاعتی که باهاش با خونسردی چیزهای مختلف رو امتحان میکنه رو دوست دارم
چه یونگی به روش خودش عشق میورزه، و چیزهایی که بیان میکنی تبدیل به بخشی از فانتزی خودت میشن، مگه نه؟
تا وقتی که خودت احساس کنی زمانی که از هم دور بودیم، برات دورهای معنادار برای رشد بوده و تمام تلاشت رو برای یاد گرفتن کردی، من به زمانی که برای خودت گذاشتی احترام میذارم و منتظر روزی میمونم که دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم. قبل از اینکه فراموشت کنم، با یه بازگشت خفن برمیگردی، مگه نه؟~
گرمای چه یونگی رو که همیشه قدردانیش رو ابراز میکنه دوست دارم، همینطور قلب صادق و رکش رو که احساسات واقعیش رو بیان میکنه.
منتظر موندن بدون هیچ قول و وعدهای همیشه سخته، ولی چون این چه یونگیه که این مدت رو با حس انتظار پر میکنه، فکر میکنم میتونم برای دیدن چیزهای بعدیای که برات اتفاق میافته صبر کنم.
امیدوارم چه یونگی در روزهای مختلفی که از این به بعد پیش رو داره، با دوست داشتن چیزهایی که دوست داره و با خونسردی امتحان کردن چیزهایی که میخواد انجام بده، خوشحال باشه.
امیدوارم صداقت و احساس واقعی من بهت برسه~! هر وقت فرصت کردی به وانس فکر کن~! با این حال، چون خیلی دلم برات تنگ شده..! لطفاً بیشتر سر بزن.)
"❤️❤️❤️❤️❤️ فقط یه کم دیگه صبر کنین!!!! چیزای خفن براتون اماده میکنم"
(فن: همونطور که جویی گفت، بیاید بهتر انتخاب کنیم پولمون رو کجا خرج کنیم.) "ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋ"
(فن: قوی بمون، چه یونگی ㅎㅎ) "💪🏻💪🏻💪🏻🫶🏻"
"ممنونم از همهتون. لطفاً خیلی ناراحت نباشید که این مدت واقعاً زیاد منو ندیدیدㅜㅜ من سخت تلاش میکنم" "حتماً زود برمیگردم!!💌" "💞💞💞💞 روزتون رو به خوبی به پایان برسونید، دوباره میبینمتون" "بای"
TWICE BUBBLE♡#CHAEYOUNG | 260930 🐯💬 "سلام~" "اومدم چندتا عکس از Season’s Greetings بهتون بدم" [عکس میفرسته] "ولی چرا از اون روز هیچ سلفیای ندارم" "هیچی نیست…" "برای چوسوک رفتم خونه، و هر وقت غذا میخورم نِرِری همیشه میاد پیشم و اینطوری ناز میکنه" "خوبم. البته این اواخر…
#CHAEYOUNG | 260930 🐯💬
(فن: دوباره ورزش نمیکنی، مگه نه؟ حداقل یه چیزی بخور~ فهمیدی؟) "دیگه از الان شروع میکنم..."
(فن: شنیدم قراره اکتبر یه فَنپارتی برگزار بشه. هیجانزدهام. بالاخره میتونیم چه یونگ رو ببینیم~!!!) "آره، بیایید همدیگه رو ببینیممم"
(فن: چه یونگی، این اواخر چطوری بودی؟ اتفاق جالب یا غیرعادیای برات افتاده؟ یا یه TMI بهمون بگو~!!) "آه، اخیراً یه اتفاق بامزه افتاد"
"مامانم نصف شب از خواب بیدار شد و رفت توی پذیرایی" "و دید مادربزرگم چراغ رو روشن کرده و یواشکی نشسته داره خیاطی میکنه. تازه عینک ذرهبینی هم زده بود" "ازش پرسید چرا اونطوری نشسته و خیاطی میکنه" "میدونید اون گیرهمویی که از مرچ ژاپنمونه؟ همونی که قلبهای قرمز مثل گوشهای لاولی روش ایستادهان" "چون اونها آویزون بودن، فکر کرده بودن کنده شدن ㅋㅋㅋ واسه همین داشت میدوختشون که از پشت بهش وصلشون کنهㅋㅋㅋㅋㅋ" "در حالی که از اول هم قرار بوده همینطوری باشن" "خیلی بامزهست، مگه نه؟ مادربزرگم ㅋㅌㅌ" "مادربزرگم واقعاً توی خیاطی خیلی ماهره. میگن قبلاً یه مغازهی هانبوک داشته"
(فن: هم توی خیاطی خوبه، هم توی آشپزی. مادربزرگ واقعاً فوقالعادهست) "مادربزرگم واقعاً بهترینه..."
"راستی، دیروز با مامانم روی تخت دراز کشیدیم و چندتا عکس نگاه کردیم، منم توی عکسها جوون به نظر میرسیدم، ولی مامانم خیلی جوون و شاداب به نظر میرسید" "برای همین یه کم ناراحت شدم، ولی باعث شد دلم بخواد بیشتر بهش محبت کنم. بیشتر ببینمش و باهاش وقت بگذرونم. اینطوری احساس کردم..." "🥲" "بعداً دوباره چندتا عکس قدیمی رو نشونتون میدم... از مامانم میگیرمشون ㅋㅋㅋㅋ"
(فن: چه یونگآ، هنوز خیلی زوده و خیلی فاصله داریم که دربارهش حرف بزنیم، ولی خوبه که از آدمهای عزیزت عکسهای زیادی بگیری، اما یادت باشه گاهی از زندگی روزمرهشون هم فیلمهای زیادی بگیری اگه میتونی تماسهاتون رو ضبط کنی، کاری کن که صدای اعضای خانوادهات هم بهطور خودکار ذخیره بشه در آیندهی خیلی دور، خیلی خیلی دور، اینها میتونن کمکت کنن برای من که اینطور بود) "بهتره این کارو بکنم. ممنون ㅠㅠㅠㅠ"
(فن: مامانت حتماً وقتی دختر خوشگلش اون تتوهای عجیب غریب رو روی بدنش زده، ناراحت شده) "اتفاقا من که با مامانم رفتم اولین تتومو زدم؟؟؟ ㅋㅋㅋ" "اشکالی نداره. چون اینجور حرفها رو خیلی شنیدم، دیگه برام اهمیتی نداره ㅎ"
(فن: آه، جدی میگم. خوب نیست اینطوری جواب مردم رو بدی. اینا دیگه چه مشکلی دارن؟ تازه پول هم دادن؟) "جواب دادم که خجالتشون بدم"