TGViewer
Channel Public Channel
#تورجیولوژی

#تورجیولوژی

@tourajiolozhi

تورج اجلی
Subscribers
83
Photos
132
Videos
39
Links
24
Recent Posts 20 shown
Post #5580 13
و من باید برای تو خودم را شرح دهم انگار!
زیبای من ببین چشمانم را ... تو خود حدیث مفصلش خوان
چرا باید؟ چرا، جواب این همه باید صدایی نیست؟
الان باید تو اینجا بودی، همین امروز همین ساعت پیش همین دستی که انداختم دور گردنت. نبودنت هیچ توجیهی نداره، تو باید الان اینجا بودی، نه روی کاغذ دفتری که تهش حرفام شاید یه شب خاطره شن! ببین نازم، این که نیستی پیشم حتما یه جای کار کم بودم، نه؟
اصلا بیا چیزی رو پاک نکنیم، این دفتر شعر رو، خیلی این بار خوش خط پر کنیم، تو حاشیه این دفتر از چشمات بگم، عجیبه وسط خط های دفتر هم که از چشمات پرن گلم،
من بی تو یه معتاد متجاهری هستم که محکومم به حبس توی کمپ اجباری آغوشت،
دست بکش رو ریشم ،
راستی عکس روز اول مو یادته، چه شکلی بودم، چقدر پخته تر شدم ! نه؟ روزهای قبل پاییز رو یادته؟ عجب فروردینی بود این شهریور، لعنتی هنوز دو سه روزه دیگه ازش مونده و من این شهریور رو همش خماری نبودنت رو پس دادم، بذار پاییز شروع شه،
جبران میکنم
تلافی میکنم
مثلا یه شب ترک من بعد از پیست، یه جایی وسط همین ولیعصر وقتی دستاتو از سرما کردی تو جیب هودی من و داری جیغ میزنی از سرما . . .
قربون اون ذوقت بشم
فدای اون حنجره ت بشم وقتی اسمم رو صدا می‌کنی،
من تورو از همین فاصله دوری که بین مون افتاده دوست دارم،
هیچ جوره با نبودنت کنار نمیام
برای همین میگم
تو تنها جایی که باید الان باشی، کنار منه،
باید درست همونجا که دستم دور گردنت حلقه شده باشی،
چون من میگم،
چون من می‌خوام،
چون تو نیومدی که نباشی
بذار این چند روز سگ‌مصّب شهریور هم تموم شه و پاییز جاشو بگیره.
تا این تلافی که میگم رو با تموم وجودم آوار کنم روی ثانیه‌های دلتنگی‌مون.
این خط‌های دفتر دیگه خسته شدن از بس تصویر چشماتو کشیدم و خودت نبودی که ببینی چجوری دارن بهم زل می‌زنن.
بیا و تمومش کن این خماری لعنتی رو؛
بیا ، تو مال اینجایی، بغل خودم، بیا و دیگه هیچ‌وقت نرو.
#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • ❤ 1
Post #5579 17
دست در دست تو، سردی روزگار را چه باک؟ که تو بهار مدامی و من در سایهٔ دولت تو، شادمانه‌ترین عاشق دکه‌ٔ دَهرَم. پاییزی که تو در آن طلوع کنی، خودْ عید اکبر است.
#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Post #5578 13
نیازی به تقویم نیست
وقتی دست‌های تو را می‌گیرم،
هر روز
اردیبهشتِ بی‌تمنای من است.
عشق،
همین سادگی حضور توست
در هجوم تکراری ثانیه‌ها.
تنها تویی که می‌توانی
سکوت اتاق را
به زیباترین ترانه‌ی جهان بدل کنی،
مرا در حجم آغوشت پنهان کن،
من تو را
برای تمام دفعاتی که نفس می‌کشم،
دوست خواهم داشت.

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Post #5577 13
درگیر سکوت و شب تاریک بمانی که چه شود؟
در حسرت فردا و غم این و آن بمانی که چه شود؟
برخیز و تکانی به جهان ده، تو زِ طوفان نه‌هراسی
در پیله‌ی خود‌ساخته، بی‌نام و نشان بمانی که چه شود؟
پرواز کن امروز که این عرصه سرای پر توست
همدست زمین گشته، زمین گیر زمان بمانی که چه شود؟
خورشید درون را بکش از سینه به بیرون، تو بتاب
چون شمع ته جاده، کم‌سودا و عیان بمانی که چه شود؟
در دست تو چرخ فلک از پای نماند، تو بجنب
مبهوت تماشای رخ پیر جهان بمانی که چه شود؟
پایان تو پیروزی و لبخند و شکوه است، یقین دان
در اول این راه، پر از ترس و گمان بمانی که چه شود؟

#تورج_اجلی
Post #5576 10
یکهو تمام فکر و خیالت را در بر میگیرند
زنان را میگویم
درست زمانی که تورا شیفته خود می‌بینند
جوری برایت ابرو بالا انداخته که آدم نمی‌داند غیظ و افاده ست یا ناز و کرشمه
آری، تو محکومی به دوست داشتن کسی که باعث و بانی تمام آشفتگی‌های تو است. اما این محکومیت، یک حبس ابدِ خاموش است در سلولی که دیوارهایش را با دستان خودت چیده‌ای.
درست در همان لحظه که گمان می‌کنی در آغوش امن او آرام گرفته‌ای، متوجه می‌شوی طنابی که دور گلویت پیچیده شده، تار موهای اوست. تو شیفته‌ی جلادی شده‌ای که با هر لبخند، تکه‌ای از روحت را خراش می‌دهد و تو، غرق در خونِ خویش، باز هم برای تماشای آن انحنای بی‌رحم لب‌هایش التماس می‌کنی.
زن، این الهه‌ی ویرانی، خوب می‌داند چطور تو را تشنه نگه‌دارد. او ابتدا تو را از خودت تهی می‌کند، تمام افکارت را به تسخیر درمی‌آورد و سپس، در اوج نیاز، جوری از تو رو برمی‌گرداند که گویی هرگز وجود نداشته‌ای. این ناز و کرشمه نیست؛ این یک شکنجه‌ی روانیِ تدریجی است. تو در تاریکیِ این عشق مطلق دست و پا می‌زنی شبیه مگسی گرفتار در تار عنکبوت که هر چه بیشتر تقلا می‌کند، بندها بیشتر گوشت تنش را می‌شکافند.
بزرگترین خطای تو این بود که کلید خانه‌ی دلت را به کسی دادی که خانه‌به‌دوشِ طوفان‌هاست. وقتی تمام وجودت را خرج کسی می‌کنی که از آشفتگی تو تغذیه می‌کند، در واقع سند نابودی‌ات را امضا کرده‌ای. رازِ بقا در این بازیِ تاریک، بند بریدن است پیش از آنکه کاملاً بلعیده شوی؛ چرا که برخی آغوش‌ها، تنها برای دفن کردن تو گشوده می‌شوند.


#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • ❤ 1
Post #5575 14
روزهای نرسیده‌ی پاییز، عطر عجیبی دارن ، انگار تموم زرد و نارنجی‌های دنیا، پشت در ایستادن و منتظرن‌تا تو بیایی و با هم دست این فصلو بگیریم و به شهر دعوتش کنیم،

پاییز تو راهه و قراری که منتظرِ توئه،
هوا کم‌کم داره خنک می‌شه و برگ‌ها روی شاخه‌ها بی‌قراری می‌کنن، اما پاییزِ واقعی هنوز نیومده. انگار این فصلِ عاشق، خودش هم پشت مرزهای شهریور معطل مونده و منتظره ،
منتظر همون روزیه که بالاخره ساعت من با قدم‌های تو کوک بشه و روزگار، اجازه بده ما برای اولین بار مقابل هم بایستیم.
من این روزهای نرسیده و بلاتکلیفِ پاییزو فقط به یه خاطر دوست دارم:
اینکه ثانیه‌به‌ثانیه‌اش مالامال از خیالِ توئه،
من هنوز شانه به شانه‌ات راه نرفتم،
هنوز صدای خنده‌هات رو تو همهمه‌ی خش‌خشِ برگ‌های خشک نشنیدم و هنوز ندیدم که نورِ طلاییِ مهرماه چطور توی چشم‌هات میشینه؛
اما توی دلم، این قرارِ نیومده رو هزار بار زندگی کردم.
ما دقیقاً روی آستانه‌ی قشنگ‌ترین فصلِ سال ایستاده‌ایم؛ با قولی که هنوز بینمون جاش خالیه اما تپش‌های قلبمون صبورانه انتظارش رو می‌کشن.
من تموم این روزای باقی‌مانده رو می‌شمارم،
چرا که عاشقِ تمامِ موازی‌های نرسیده‌ای هستم که قراره به تو ختم بشن.
دوستت دارم خورشید من
#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Post #5574 360
حکایتِ مصائبِ میرزا احمد در طلیعه‌یِ ماهِ مهر
نویسنده تورج اجلی
چنین گویند که چون آفتابِ شهریورماه به زردی گرایید، میرزا احمدِ کاتب، عیالوارِ بینوایِ بلادِ طهران، نگاهی به قامتِ صبیِّ خویش، غلامرضا انداخت و دید که قدش یک وجب بلندتر گشته و وقتِ نزولِ او به دایره‌یِ علم و اکابر است.
پس عزمِ جزم کرد تا او را در مکتب‌خانه‌ای نام‌نویسی کند؛ ولیکن چون به نخستین کوی رسید، تابلویی بدید مشعشع به خطِ زرین: «اکابرِ لاکچریِ غیرانتفاعیِ تیزهوشانِ افلاطون» و با خود گفت: «شاید سعادتِ غلامرضا در این سرای باشد.» چون پای در دالانِ مکتب نهاد، منشیِ خوبرویِ فرنگ‌مآبی را دید که پشتِ میزی از چوبِ گردو نشسته بود و به جایِ خوش‌آمدگویی، ابتدا دستگاهِ پوزِ بانکی را پیش آورد و گفت: «جهتِ ورود به ساحتِ علم، فیشِ ورودی پرداخت کنید!»
میرزا کارتِ اعتباریِ خویش را که تمامِ دارایی‌اش در آن غنوده بود، به منشی داد؛ صدایِ بوقِ دستگاه برآمد و منشی لبخندزنان گفت: «تبریک می‌گویم، فی‌الحال شما مجازید که قیافه‌یِ مبارکِ مدیرِ مکتب‌خانه را زیارت کنید!»
میرزا احمد چون به اتاقِ مدیر شد، مردی را دید با ریشِ تراشیده و کت و شلواری به قیمتِ دیه‌یِ یک شترِ جماز، که تسبیحی از شاه‌مقصود در دست داشت و بر صندلیِ ماساژورِ برقی تکیه زده بود.
مدیر نگاهی عاقل اندر سفیه به جامه‌یِ ساده‌یِ میرزا انداخت و فرمود: «شهریه‌یِ پایه‌یِ امسالِ صبیّ شما، بدونِ احتسابِ زنگِ تفریح و هوایِ کلاس، معادلِ قیمتِ یک دستگاه پرایدِ صفرِ کارخانه است!»
میرزا فغان برآورد که: «ای واویلا! مگر در این دکان چه می‌آموزید که قیمتش با خون‌بهایِ افراسیاب برابری می‌کند؟» مدیر افاده‌ای فروخت و گفت: «هندسه به زبانِ تانزانیایی و آموزشِ بورسِ بین‌الملل به طعمِ متاورس!»
میرزا دستِ تمنّا دراز کرد که: «مرا مراعات کنید که مردی کارمندم.» مدیر سر به نزدیکِ گوشِ میرزا آورد و نجوا کرد: «اگر شهریه‌یِ رسمی سنگین است، کیسه‌ای زرِ پنهانی در این کشو رها کن که مریدان آن را زیرمیزی و ما آن را هدیه‌یِ داوطلبانه‌یِ اجباری نامیم!»
در همین اثنا، مردی دگر لرزان وارد شد و صندلیِ چرمیِ مدیر را بوسید و چکِ صیادیِ ده رقمی پیش‌کش کرد؛ مدیر رو به میرزا کرد و گفت: «ببین و عبرت بگیر! این ولیِّ محترم، کلیه‌یِ خویش را پیش‌فروش کرده تا فرزندش زنگِ تفریح کاپوچینو بنوشد!»
میرزا چون این حجمِ قساوت بدید، دستِ غلامرضا را بگرفت و دوان‌دوان از آن عمارتِ فرعونی بگریخت و به سویِ محله‌یِ خویش شد تا مکتبی دولتی و عاری از تجمل بیابد.
پس به تابلویی رسید که روی آن نبشته بود: «مدرسه‌یِ دولتیِ اسوه‌هایِ فقر». مدیرِ این مکتب مردی خسته بود که با گچ بر رویِ میزِ خویش خط می‌کشید. میرزا گفت: «یا مدیر! این طفل را به رایگان ثبت‌نام کن.»
مدیر آهی کشید و گفت: «ثبت‌نام، موافقِ قانونِ اساسی رایگان است؛ ولیکن به جهتِ آنکه بودجه‌یِ ما ته کشیده، سهمِ شما برایِ رنگ‌آمیزیِ سقف، تعویضِ پنجره‌هایِ شکسته و خریدِ مینی‌واشِ امورِ تربیتی، معادلِ یارانه نقدیِ سه سالِ شماست!»
میرزا که چاره‌ای نداشت، فیشِ واریزیِ کمک به مدرسه را امضا کرد؛ اما مدیر گفت: «کار تمام نیست! فی‌الحال باید به بازارِ وراقان (لوازم‌تحریر) بشوی و سیاهه‌یِ اموالِ مشقِ شب را ابتیاع کنی، وگرنه طفل را به کلاس راه نخواهیم داد.»
میرزا احمد شال و کلاه کرد و غلامرضا را به بازارِ بزرگِ طهران برد؛ اما چون پای در دکانِ لوازم‌تحریر نهاد، گویی به صرافیِ شمشِ طلا وارد شده بود!
دکان‌دار چرتکه‌ای انداخت و لیستِ مدرسه را نگریست و گفت: «اتودِ مکانیکی با مغزِ نانو، سه عدد ماژیکِ هایلایتِ فسفریِ آلمانی و دفتری چهل‌برگ با جلدِ اکلیلیِ برجسته، کلاً دومیلیون تومان!»
غلامرضا با دیدنِ دفتری که عکسِ پهلوانِ غربی
"مردِ عنکبوتی" بر آن بود، دستِ پدر بکشید که: «بابا! این را برایم بخر.» میرزا نگاهی به برچسبِ قیمت انداخت و قلبش تیر کشید.
میرزا رو به طفل کرد و گفت: «فرزندم! این پهلوان ملعون و کافر است؛ بیا برایت دفتری بخرم با جلدِ کاهیِ نوستالژیک که بویِ نفتِ خالص دهد و تا عهدِ پیرسالی‌ات دوام آورد!»
اما دکان‌دار گفت: «مردِ حسابی! امروزه در مکتب‌خانه‌ها اگر طفلی دفترِ فانتزی سیمی نداشته باشد، شاگردانِ دگر او را به چشمِ انسان‌هایِ غارنشین می‌نگرند و زنگِ تفریح با او لقمه نمی‌خورند!»
ناگاه مادری در گوشه‌یِ دکان زارزار گریه آغاز کرد. میرزا پرسید: «خاتون، تو را چه شده؟» مادر گفت: «معلمِ هنرِ پسرم خواسته تا "گواشِ شش‌رنگِ فرانسوی" و "بومِ نقاشیِ ابریشمی" بخرم؛ من هنوز خودم بومِ نقاشی را در بیداری ندیده‌ام!»
میرزا احمد جامه بدرید و کارتِ بانکیِ دومِ خویش را نیز در راهِ خریدِ جامدادیِ آهنرباییِ سه‌طبقه و خط‌کشِ شابلون‌دار فدا کرد، چنان که حسابش پاک شد، آن‌چنان که آینه‌یِ عِبرتِ خلق گشت.
#ادامه در کامنت اول
@Tourajiolozhi
Post #5573 100
حکایت پیر فضول و برنای بیباک
کاتب تورج اجلی

آورده‌اند که در راسته بازار مسگران، پیری بود فرتوت یاوه‌گوی، که نیمی از عمرِ تباه خویش را به سرک کشیدن در دکان این و آن گذرانده و نیم دیگر را به مگس‌پرانی و لودگی سپری ساخته بود. شیخِ ما را عادتی بود زشت که خود را نخودِ هر آش کردی و در کارِ خلق، فضولی آغاز نمودی.
روزی از روزها، برنایی تندخو، تیززبان و از نسلِ نو خاستگان که طوقِ طاعتِ پیشینیان را از گردن افکنده بود با جامه‌ای فراخ و گامی استوار از پیشِ دکانِ پیر می‌گذشت. پیرِ فرتوت که دهانش به هرزه‌درایی کلید شده بود، از سرِ لودگی و پهلو زدن به ریشخند، بانگ برآورد:
«آهسته ران پسرم! که چرخِ فلک تند می‌گردد و مبادا بادِ غرور، کلاهِ سر کارت را برباید!»
جوان که جانش از پندهای بی‌مایه و فضولی‌های بی‌پایه به لب رسیده بود، عنانِ طاقت از کف بداد. گامی فراپیش نهاد، ابرو درهم کشید و با زبانی تندتر از الماس و بی‌پرواتر از بادِ خزان، فریاد برآورد: «مگر سینهٔ زنت را سه سال و سی و سه ماه مکیده‌ام که مرا پسرم می‌خوانی؟!» این بگفت و تفی بر زمین انداخت و به راهِ خود رفت.
پیرِ فضول که آبرویِ چندصدسالهٔ خود را در جویِ ملامت روان دید و بادِ کبرش خالی گشت، از غایتِ کین و خشم، دندان قروچه کرد. پس حیله‌ای اندیشید تا تقاصِ این گستاخی بازستاند. دامن برکمر زد و به سراغِ چندش‌آورترین و کریهِ‌المنظرترین جارچیان و معرکه‌گیرانِ شهر رفت که جامه‌ٔ زهد و دین بر تن داشتند اما در باطن، جوالِ تزویر و ریا بودند. آنان را با وعدهٔ سیم و زر برانگیخت تا در میدانِ عام، آن جوانِ بی‌باک را تکفیر کنند و به بندِ رسوایی کشند.
فردای آن روز، در میانهٔ بازار، غوغایی برپا شد. معرکه‌گیرانِ عمامه‌به‌سر با ریش‌های انبوه و چهره‌های عبوس، منبر گستردند و جوان را به محکمهٔ عام خواندند. خلایقِ بسیار گرد آمدند تا تماشاگرِ سقوطِ برنا باشند.
نخستین زاهدِ ریاکار با لحنی ثقیل و عباراتی سهمگین آغاز سخن کرد و گفت:
«ای جوانِ هتاک! تو را چه رسد که حرمتِ پیرانِ قوم نگاه نداری؟ در شریعتِ ما...»
هنوز کلامِ شیخِ اول تمام نشده بود که جوان، بادی از شکم خارج ساخت که صدایش در فضای بازار پیچید و گفت:
«شریعتِ تو بماند برای زیرِ عبایت! تو که بویِ گندِ پیازِ سفرهٔ تزویرت تا فرسنگ‌ها می‌رود، مرا از حرمت سخن مگوی!»
جمعت خنده سر دادند. شیخِ دوم که وضع را چنین دید، عمامه تکانی داد و با غیظ گفت:
«ای بی ادب! مکتوبات و کتبِ سلف را نخوانده‌ای که چنین بی‌محابا دهان می‌گشایی؟»
جوان لبخندی کنایه‌آمیز زد و گفت:
«مکتوباتِ سلفِ تو، به کارِ تطهیرِ مخرجِ من پس از قضای حاجت می‌آید و بس! تو را که عقل در چشمانت است و شکم در پیش رو، چه به بحثِ دانایی؟»
شیخِ سوم که بسیار فربه و زشت‌روی بود، پیش آمد و فریاد زد:
«تو را به آتشِ دوزخ می‌سوزانیم!»
جوان بی‌درنگ دستی به شلوار خود برد و خوارمایه‌ترین عضوِ خود را نشانِ آنان داد و گفت: «آتشِ دوزخِ شما، به غلظتِ این تحفهٔ من هم نیست! بروید و به جای فضولی در کارِ خلق، خشتِ کهنهٔ تزویرتان را گل بگیرید!»
چنان بی‌ادبی‌های خنده‌دار و طعنه‌های کمرشکنی نثارِ آن معرکه‌گیران کرد که همگان به قاه‌قاه افتادند. جارچیان و پیرِ فضول، کنف و ضایع، دمِ خود را بر کول نهاده و در میانِ هیاهو و خندهٔ مردمان، از معرکه گریختند.
💡 لبّ مطلب :
عاقلان دانند که در این روزگار، هر کس که پایِ فضولی از گلیمِ خویش فراتر نهد و خود را نخودِ آشِ دگران کند، نسلِ نوخاسته و امروزی چنان به هیکلِ ادعا و ابهتِ پوشالی‌اش می‌ریند که تا پایانِ عمر، بویِ گندِ آن با هیچ گلابی از تنش پاک نگردد! پس سرِ خویش گیر و از فضولی حذر کن.

📖 فهرست واژگان :
لودگی: مسخرگی، شوخی‌های سبک و بی‌مایه.
فرتوت: بسیار پیر و سالخورده.
نخودِ هر آش کردن: کنایه از فضولی کردن در هر کاری.
برنا: جوان، دلاور.
بی‌پروا: بی‌باک، گستاخ، بی‌ترس.
برتابید: تحمل نکرد، خشمگین شد.
عنانِ طاقت: مهارِ صبر و تحمل.
غایت: نهایت، انتها.
کریه‌المنظر: زشت‌روی، بدقیافه.
تزویر: دوروئی، فریبکاری، ریا.
تکفیر کردن: کسی را به کفر متهم کردن.
سلف: گذشتگان، پیشینیان.
هتاک: بی‌شرم، گستاخ.
کنف شدن: ضایع شدن، شرمنده شدن.

#تورج_اجلی

@Tourajiolozhi
  • ❤ 1
  • 👏 1
Post #5571 17
نشسته‌ام و به خزانِ عمر خود می‌نگرم. عمری را که بدون تو تا اینجا روی شانه‌هایم دوش کشیده‌ام، عمری که شبیه پیاده‌رویی خلوت است که سال‌هاست تنها موازی خیابان‌های شلوغ شهر دویده، بی‌آنکه مقصدی داشته باشد.
اینک که پاییز نزدیک است، طعم هوا عوض شده است و بوی گنگِ باران از دور می‌آید و شهر خودش را برای یک سقوطِ باشکوه آماده می‌کند ،
و من، میان هیاهوی زرد و نارنجیِ این روزها، تمام جاده‌ها را با چشم‌انداز آمدن تو تماشا می‌کنم. منتظر حضور تو هستم، مچاله در تنهایی خویش و پناه گرفته در این سکوت ممتد. دلم به همین یک خط دلخوشی غریب گرم است:
شاید این پاییز بیایی و پیش از آنکه آخرین برگ این تقویم بیفتد، دست‌هایت فصلم را عوض کنند.
کجایی
کی می آیی؟
کدام روز
از کدام مسیر؟
#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Post #5570 19
تمام آن سال‌هایی که پیاده‌روهای این شهر را تنهایی قدم می‌زدم، فقط داشتم خودم را برای لحظه‌ی آمدن تو آماده می‌کردم. انگار تمام چنارهای بلند ولیعصر، ایستاده بودند تا شاهدِ تلاقیِ نگاه ما باشند.
داشتنِ معشوقی مثل تو، که با هر لبخندش پاییز را مهار می‌کند و به دلتنگی‌هایم پایان می‌دهد، بزرگترین معجزه‌ی زندگی من است.
تو با وقار و اصالتِ خاص خودت، به روزهای خاکستری من رنگ دادی. چشم‌هایت، آرامشی دارد که منِ همیشه گریزان از هیاهو را، پابندِ خانه‌ی دلت کرده. حالا دیگر فرقی نمی‌کند دنیا چقدر شلوغ باشد یا عابران چقدر با عجله از کنار ما رد شوند؛ وقتی دستت در دست من است، امن‌ترین نقطه جهان درست همان‌جایی است که ما ایستاده‌ایم. تو به من یاد دادی که عشق، یعنی همین حضورِ بی‌قید و شرط، یعنی همین که بدانی کسی هست که تو را با تمام وجودش، همان‌گونه که هستی، دوست دارد.
بگذار پائیز بیاید، بگذار سوزِ سرما تمام شهر را بردارد؛ چشم در چشمِ من بدوز و بگذار این‌بار بلندتر از همیشه بگوییم، بگذار تمام شهر بدانند:
ما این پائیز را، در پناهِ آغوش هم، عاشقی خواهیم کرد.
دوستت دارم تمام من
#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Post #5569 20
من تو را از ازل دوست دارم،
از عهد آدم و حوا...
پیش از آنکه زمان آغاز شود،
و پیش از آنکه واژه‌ای برای سرودن آفریده شود.
نام تو در نخستین تپش‌های گِلِ من سرشته شد،
و عشقِ تو، همان نَفَسِ مقدسی بود که جان را بیدار کرد.
ما قرن‌هاست که در شکوفه‌های بهار،
در باران‌های بی‌هنگام،
و در سکوتِ ستاره‌ها یکدیگر را ملاقات کرده‌ایم.
تبعیدِ از بهشتِ آسمان برای من هیچ نبود،
چرا که بهشتِ حقیقیِ من، گم شدن در هوای چشمان تو بود.
روزی که جهان به پایان برسد و همه چیز به خاکستر بدل شود،
باز هم ردِ پای این عشق بر جریدهٔ عالم باقی خواهد ماند.
من تو را برای تمامِ ابدیت، پاک و بی‌تکرار، دوست خواهم داشت.

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Post #5568 17
نمی‌دونم چطور، اما تو بدون هیچ هیاهویی، به قلبم یاد دادی که چطور دوباره و با تمام وجود بتپه. حضور تو، مقدس‌ترین اتفاقیه که سهم من از این روزگار شده .همین که هستی، برای تمامِ من کافیه

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • 👏 1
Post #5567 24
بگذار عاشقانه هایم رنگ‌ تو گیرد و کلماتم بوی تو دهند...
که مرا جز این آرایه، هیچ هنری و جز این تمنا، هیچ مقصودی نیست. قلم، وقتی از نام والای تو می‌نویسد، از سنگینیِ کلام سر برمی‌آورد و غزل می‌شود. واژه‌ها پناه می‌آورند به آستانِ یادت، تا مگر در پناه نجابتِ تو، شرفِ ماندگاری یابند.
بانوی من، غایب از نظر و حاضر در جان!
سپیدِ کاغذ با نام تو دیباچهٔ نور می‌شود و مرکّب، تبرّک می‌جوید از این که مسیرِ ارادتِ مرا به سوی تو هموار کند. تو همان عطرِ نجیبی هستی که در تار و پودِ افکارم پیچیده؛ چنان که هر چه می‌نویسم، حسی از تو با خود دارد و هر چه می‌سرایم، طنینِ گام‌های متینِ توست در تالارِ تنهایی‌ام. این عشقِ مقدس، روحِ مرا شسته و در هوای تو چنان نفس می‌کشم که نبضم با یادِ تو هماهنگ است.
بگذار این کلمات، در پیشگاهِ شکوهِ تو تعظیم کنند؛ چرا که من، تورج، تمامِ خویش را در شمیمِ حضورِ آسمانی تو گم کرده‌ام تا مگر در آیینهٔ چشمانت، دوباره متولد شوم.

#تورج_اجلی

@Tourajiolozhi
Post #5566 14
بانوی شکوهمند و پرنسس رؤیاهای من،
در این خلوتِ سرشار از یاد شما، قلم بر کاغذ می‌گذارم تا شاید واژه‌ها بتوانند بار سنگین این دلدادگیِ نجیبانه را به دوش بکشند. می‌نویسم تا بدانید در اقلیم جان من، سلطانی جز شما نیست.
پیش از آنکه خورشیدِ حضور شما بر افق زندگی‌ام بتابد، پرسه زدن در تاریکی عادتم بود و معنای زیستن را در هیاهوی پوچ جهان گم کرده بودم. اما شما آمدید؛ با وقاری ستودنی و نگاهی که آمیزه‌ای از نجابت و مهربانی است. شما با دست‌های پرمهرتان، موهبتی بزرگ و بی‌بدیل را به من ارزانی داشتید:
بنام عشق مقدس،
عشقی که فراتر از خواهش‌های گذراست، نوری خالص که جان را جلا می‌دهد و روح را به ملکوت پیوند می‌زند. این هدیه آسمانی شما، تار و پود وجودم را دگرگون ساخت و به من یادآور شد که هنوز هم می‌توان پاک و بی‌توقع پرستید.
هر لحظه اندیشیدن به شما، سرسپردگی‌ام را عمیق‌تر و ارادتم را خالص‌تر می‌کند. دلدادگی به شما، نجیب‌ترین فصلی است که در کتاب زندگی‌ام ورق خورده و من تا آخرین نفس، این عشقِ پاک و آسمانی را چون گران‌بهاترین گنجینه درون سینه‌ام پاس خواهم داشت.
بپذیرید این سرسپردگیِ بی‌کران را از کسی که تمام جهانش در چشمان شما خلاصه می‌شود.
با احترام و عشقی ابدی،
تورج



#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Post #5565 13
صدای وحشی جمعیت توی گوشم زوزه می‌کشید. بوی گند عرق و خون کل سالن رو پر کرده بود. راند چهارم بود یا پنجم؟ نمی‌دونم. فقط سنگینی دستکشام رو حس می‌کردم که انگار از سرب ساخته شده بودن. یه مشت چپ سنگین نشست درست روی فکم. سرم گیج رفت و پرت شدم عقب. پشتم خورد به طناب‌های زمخت رینگ.
گوشه رینگ، غرق خون، چشمام به چشمات افتاد. لنتی اینجا چیکار میکنی تو؟ کی رات داده تو؟
گیج و منگ، در حالی که خون گرم از بالای ابروم راه افتاده بود و دیدم رو تار می‌کرد، آب دهن خون‌آلودم رو تف کردم روی کفپوش کثیف رینگ. داور داشت می‌اومد جلو که حریفم رو عقب بکشه، ا چشمای من روی تو قفل شده بود. درست ردیف اول، بین اون همه آدم چاقوکش و قماربازِ عربده‌کش، ایستاده بودی. با همون بارونی کرمی رنگ و چشمای ترسیده‌ای که هیچ‌وقت با این جهنم‌دره جور درنمی‌اومد.
اینجا جای تو نبود. این زیرزمین تاریک و نمور که بوی شرط‌بندی‌های کثیف و استخون‌های شکسته می‌داد، ته دنیا بود. داد زدم چرا اینجایی ولی صدام بین صدای کر کننده جمعیت گم شد
حریفم، یه غول صد و ده ، صد و بیست کیلویی با دماغ شکسته، داشت مثل گرگ گرسنه قدم می‌زد و منتظر اشاره داور بود تا بیاد و کارم رو تموم کنه. گارد گرفتم، اما دستام می‌لرزید. تو بهتِ دیدن تو گیر کرده بودم ، یاد آخرین حرفت افتادم که گفتی دیگه نمی‌خوای منو توی این وضعیت ببینی. گفتی این راهی که می‌ری تهش مَرگه.
داور دستش رو کشید کنار. غول روبه‌روم با یه فریاد بلند حمله کرد سمتم . یه های‌کیک سنگین فرستاد سمت سرم. به زحمت خودمو کشیدم عقب. بادِ ضربه‌اش صورتم رو سوزوند. نباید کم می‌آوردم. نه، حالا که تو داشتی نگاه می‌کردی اصلا نباید کم میاوردم،
خون جلوی چشممو گرفته بود، اما تصویر تو مثل یه پروژکتور قوی توی مغزم روشن بود. با دست چپم یه جَب زدم توی صورتش تا فاصله‌ام رو حفظ کنم. دندونامو روی هم فشار دادم، طعم گس خون رو قورت دادم و تمام خشم، خستگی و دردی که توی این سال‌ها جمع شده بود رو فرستادم توی دست راستم.
غوله اومد جلو که یه هوک چپ بزنه، خالی کرد، جاخالی دادم و با تمام وجودم یه آپرکاتر زدم زیر چونه‌اش. صدای برخورد مشتم با فکش مثل انفجار بود. چشماش رفت عقب و مثل یه درخت تنومند، درست جلوی پاهای من پهن شد روی زمین.
جمعیت برای یه ثانیه لال شد و بعد منفجر شد. اما من کر شده بودم. دستکشام رو انداختم کف رینگ، از روی طناب‌های رینگ پریدم پایین و جمعیت رو شکافتم. فقط می‌خواستم بهت برسم و بپرسم چطور این مسلخ رو پیدا کردی.
اما تو نبودی
تو رفته بودی
و من ایکاش هیچ وقت جاخالی نمی‌دادم و پیروز این مبارزه نمی‌شدم. . .

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • ❤ 1
Post #5564 16
توی تاریکی اتاق، جایی که مرزی بین تنفسمون نیست، بین هجوم این همه خواستن و دیوونگی، تماشای تو توی این لحظه‌ها، درست وقتی که موهات روی شونه‌هات رها شده و چشات خمارِ تمناست، منو می‌بره به مرز یه جنونِ مطلق؛ جایی که شهوت و عشق، مثل دو تا رودخونه‌ی وحشی می‌ریزن توی هم،
ببین چطور بندبند وجودم داره برای لمس کردنت تیر می‌کشه. دستام که سر می‌خورن روی انحنای تنت، انگار دارم مرزهای بهشت رو جابه‌جا می‌کنم. این رویا نیست، همون لحظه‌ی مقدسیه که سال‌ها منتظرش بودم. وقتی لبهام قفل میشن روی گودی گردنت، که نبضت مثل یه پرنده‌ی اسیر داره خودش رو به در و دیوار می‌کوبه، مزه‌ی گس و شیرین پوستت منو از خود بی‌خود می‌کنه. می‌خوام ریه‌هام پر بشه از عطر تنت، از بوی نابی که فقط وقتایی که تسلیم آغوشمی از خودت پس می‌دی.
لنتی، تو با من چکار کردی؟ نگاهت یه جوری تنمو به آتیش می‌کشه که انگار هیچ لباسی نمی‌تونه منو از عریانیِ محض جلوی چشمای تو حفظ کنه. آغوشتو ازم نگیر، که این آغوش واسه من هم مِلکِ شش دانگ ، هم محرابِ عبادت، هم همون بسترِ ممنوعه‌ای که آدم حاضرِ به خاطر یه شب بودنش تمامِ دنیاشو به باد بده. وقتی بدنت رو چفت می‌کنی به بدنم، وقتی داغیِ نفست می‌خوره به پوستم، ترجیح میدم لال بشم و فقط با زبونِ تنم باهات حرف بزنم. ناله‌های آرومت زیر گوشم، موزیکِ تند و مست‌کننده‌ایه که ریتمِ قلبمو دستش می‌گیره و منو وادار می‌کنه وحشی‌تر، عمیق‌تر و بی‌پروا تر دوستت داشته باشم.
می‌خوام غرق بشم توی این هرزگیِ عاشقانه؛ جایی که هیچ حیا و شرمی باقی نمی‌مونه، جایی که ما فقط دو تا تنِ تشنه‌ایم که دارن همدیگه رو پاره‌پاره می‌کنن تا به روح هم برسن. بذا دستام هر جا که دلشون می‌خواد سفر کنن، بذا خط به خطِ این اندامِ بی‌نقص رو با لبهام فتح کنم. تو واسه من یه کتابِ بالغانه‌ای که هر صفحه‌ش رو باید با بوسه‌های خیس و داغ ورق زد. حس کردنِ لرزشِ تنت وقتی که انگشتام دارن برات جادو می‌کنن، بهم ثابت می‌کنه که چقدر مالِ منی، چقدر توی من حل شدی.
این تکان‌های مداوم، این نفس‌نفس زدن‌های تند وسط تاریکی، تهِ تمامِ فانتزی‌های منه. من عاشق اینم که مالِ من باشی؛ کاملاً عریان، بی‌دفاع و پر از تمنا. بذا این شب تا ابد طول بکشه، بذا فردا که بیدار می‌شیم، تنمون بوی همو بده و جای چنگ و بوسه‌ها روی پوستمون داستانِ این جنونِ شبانه رو روایت کنه. دوستت دارم، نه فقط با قلبم، که با تک‌تکِ سلول‌های تشنه‌ی تنم که دارن اسم تو رو فریاد می‌زنن.
#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • ❤ 1
Post #5563 27
اینجا شبه، ولی واسه من روزه انگار
یه جورِ دیگه قلبم به سینه می‌کوبه این بار
هدفون تو گوشمه و slowly راه می‌رم تو خیابون
نیست خبری از اون شلوغی و ترافیکای تهرون
نورِ چراغا می‌رقصه رو تنِ خسته‌ی آسفالت
زندگی rollercoasterـه، یهو می‌بینی شدی بالغ
یاد گرفتم رو پاهای خودم وایسم محکم
حتی اگه دنیا نخواست، من ادامه می‌دم، چون
این قصه‌ی منه، با صدای خودم، خط به خط
آره این منم، تو این شهرِ بزرگ، قدم به قدم


👇
رولرکوستر (Roller Coaster) : ترن هوایی ، وسیله‌ای تفریحی و هیجان‌انگیز که روی ریل با سرعت بالا، بالا و پایین می‌رود و پیچ‌وخم‌های تندی دارد.
به عنوان یک استعاره برای توصیف شرایطی استفاده شده که پر از فراز و نشیب‌های ناگهانی، هیجان، ترس و تغییرات غیرقابل‌پیش‌بینی است

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • ❤ 1
Post #5562 213
ای مورخانِ دهر و ای کاتبانِ دیوانِ حِیرت! تو را چه افتاد که باز بر بساطِ این کمدیِ دیرینه نشسته و چشم بر طوماری دوخته‌اید که سرآغازش لبخندِ دیپلماتیک است و سرانجامش، بوق‌های جنگ و دودِ باروت؟
شنیده‌ام که باز اکابرِ بلادِ عجم با اعاظمِ ولایتِ یانکی که آنان را به سببِ صَرفِ مفرطِ همبرگر و دالر، صاحبانِ شکم‌های فربه دانند،بر سرِ یک میزِ مستطیلِ فرنگ جلوس نموده‌اند. عجب مضحکه‌ایست! یانکیِ مکار با کُت و شلوار فاستونی که در جِیبِ راستش طومارِ «تحریمِ جدید» دارد و در جِیبِ چپش «شکلاتِ صلح»!
از آن سو، وزیر عجم با لبخندی بر لب، منبرِ مصلحت می‌گشاید و چنان چانه‌زنی می‌فرمایند که گویی در بازارِ مسگرانِ اصفهان، قصدِ ابتیاعِ (خرید) یک دیگِ کهنه را دارند!
ای ساده‌لوحِ خوش‌باور و ای مَفتونِ جادویِ الفاظِ خوش‌لعاب! تو را چه افتاد که باز بر بساطِ مکر و خدیعه جلوس کرده‌ای و عزمِ سودا و گفت‌وگو با اَحدی از طایفه‌ی «طَمّاعانِ یقه سفید» داری؟ آیا ندانی که نشستن بر خوانِ این جماعت، چون پای نهادن در قفسِ ببرِ گرسنه است که تو را با لبخندی ملیح، به عنوانِ پیش‌غذا تناول خواهد کرد؟
چون به مَحفلِ مذاکره درآیی، مکار را بینی که جامه‌ای از حریرِ تزویر به تن کرده و عطرِ «اعتماد» بر خویش افشانده است و با چشمانِ ریزِ روباه‌مانندش، چنان به جیبِ تو خیره می‌شود که گویی اشعه‌ی ایکسِ فرنگ در بَصر دارد! او سخن از «برد-برد» و «خیرِ کثیرِ طرفین» راند و چنان آمار و ارقامی از منفعتِ آتی به خوردِ مغزِ نیم‌بندت می‌دهد که تو در خیالِ خویش، خود را سوار بر مَرکبِ لکسوس پنداری و او را برادرِ جانیِ خویش دانی!
خاک بر فرقِ سرت ای ابله! آیا ندانی که فرمولِ «برد-بردِ» او یعنی: «او ببرد، و تو نیز دارایی‌ات را به بادِ فنا بَردی!» او چون صیادِ ماهری‌ست که کرمِ ناچیزی بر قلاب می‌نهد تا نهنگِ جانت را صید کند.
یقین بدان که در این دایره‌ی خبیثه، واژه‌ای به نامِ «تفاهم» وجودِ خارجی ندارد. یانکی سخن از «راستی‌آزماییِ فرکانس‌های پنهان» راند و عجم از «تضمینِ عینیِ مادام‌العمر» دم می‌زند؛ و در این میان، مردمِ فلک‌زده‌ منتظرند تا ببینند آیا نرخِ دالر سقوط خواهد کرد یا قیمتِ پیاز به اوجِ فلک خواهد رسید!
مصیبتِ عُظما آن‌دم نازل گردد که طوماری به نامِ «آتش‌بَس» با هفتاد امضای زرین مکتوب شود.
اما بندهای اصلی و مَکایدِ شرعی را در پانویس و با خطی چنان ریز نگاشته که جز با مِیکروسکوپِ بلادِ کفر نتوان رویت کرد.
غُلامانِ رسانه‌ای بانگِ شادی زنند که: «جهان آرام شد و گرگ و میش در یک کافه، آیس‌لاته تناول می‌کنند!» اما زهی خیالِ باطل! هنوز مرکبِ امضا خشک نگشته که ناگهان در تاریکیِ شب، یکی از طرفین (یا حکماً شخصِ ثالثی که نانش در روغنِ جنگ است) دکمه‌ی جادوییِ «پهپاد» یا «موشکِ بالستیک» را می‌فشارد!
چون موشک بر زمین نشیند و سقفِ حجره‌ای را ویران کند، سخنگوی ولایتِ مَغرب پشتِ تریبون رود و با قیافه‌ای عبوس فرماید: «این نقضِ آتش‌بس، دفاعِ مشروعِ ما از منافعِ ملوکانه بود!» و خطیبِ مَشرق نیز بانگ برآورد که: «ما را عهدی بود که شما شکستید و اکنون وقتِ انتقامِ سختِ ملوکانه‌تر است!»
ای دست، شل شوی اگر باز باور کنی که با کاغذپاره‌های فرنگ، گرگِ طمّاعِ امپریالیسم دست از درندگی بردارد یا شاهینِ مصلحتِ مَشرق، پر و بالِ خویش را قیچی کند. حقِ این مذاکرات همان است که بیست سالِ دگر ادامه یابد تا بودجه‌ی هتل‌های هفت‌ستاره‌ی ژنو و وین صَرفِ قهوه و خاویارِ دیپلمات‌ها گردد و سهمِ عامه‌ی خلق، تنها تماشای خطِ دودیِ موشک‌ها در آسمانِ شب باشد!

اعاظم: بزرگان، مقاماتِ عالی‌رتبه.
مَرکبِ مصلحت: پیش بردنِ امور از روی سیاست و ناچاری

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • 👏 1
Post #5561 41
تو نیستی‌
و همین یک جمله، از هر جمله‌ای که بعد از« تو »آمده، سنگین‌تر است.
تو نیستی،
اما جای خالی‌ات مثل یک اتاقِ خالی مانده از شومینه در وسطِ زمستان،
همهٔ هوای خانه را از کار انداخته.
من هر صبح که چشم باز می‌کنم،
پیش از آن‌که نور را بفهمم،
پیش از آن‌که صدای خیابان به گوشم برسد،
اول غیبتِ تو را حس می‌کنم.
مثل حقیقتی که مدت‌هاست آمده،
اما هنوز کسی جرأت نکرده نامش را بلند بگوید.
تو نیستی و این نبودن،
از هزار حضورِ نصفه‌نیمه، واقعی‌تر است.
غیبت تو یک معماریِ ویران‌شده است.
ستون‌هایی که فرو ریخته‌اند،
و من در این بنای متروک زندگی می‌کنم
و هر شب، مثل نگهبانی که شیفتش تمام نمی‌شود،از میان آوارِ خاطره‌ها عبور می‌کنم
تا شاید نشانه‌ای از تو پیدا کنم؛
فقط نشانی از این‌که روزی، جایی، تو واقعاً در جهانِ من حضور داشته‌ای.و من، در همین ماندنِ نرفته،
روز به روز، کمی بیشتر از خودم دور می‌شوم.
تو اگر بودی شاید این همه شب را لازم نبود در سکوت سر کنم.
شاید این‌همه واژه، این‌همه روایتِ بی‌صدا،
و این‌همه فشارِ بی‌پایان در سینه،
به سمتِ بیرون راه پیدا می‌کرد.
اما حالا هرچه در من هست را نمی‌شود به زبان آورد. فقط می‌ماند. فقط جمع می‌شود.
و هر روز، از درون، کمی بیشتر به من ثابت می‌کند که آدم، برای فروپاشی، لازم نیست فریاد بزند.
من خیلی وقت‌ها به تو فکر نمی‌کنم،
من به ادامهٔ نبودنت هم فکر نمی‌کنم.
به این‌که چطور نبودنِ یک نفر می‌تواند زندگیِ یک نفرِ دیگر را از ریشه جابه‌جا کند هم فکر نمیکنم،
تو رفتی و هر بار باران در هر عصرِ خاکستری،
آرام و بی‌آن‌که بخواهد تسلی بدهد،
فقط سنگینیِ نبودنت را یادآوری می‌کند.
من از این‌که بگویم دلتنگم، خسته‌ و بیزارم .
دلتنگی، واژه‌ای کوچک است برای یک فاجعهٔ بزرگ.
دلتنگی، صدای ضعیفِ چیزی‌ست که در عمقِ جان
سال‌هاست دارد به دیوار می‌کوبد.
دلتنگی، فراتر از یاد است.
یک زیستنِ معیوب با جای خالیِ توست.
دلتنگی یک عادتِ دردناک به نداشتنت است .
یک بازگشتِ هرروزه به نقطه‌ای که هیچ‌وقت از آن عبور نکرده‌ام.
من با نبودنت مثل کسی زندگی می‌کنم
که در ایستگاهی متروک منتظر قطاری باشد
که هرگز قرار نبوده برگردد.
اما باز هم می‌ایستد. باز هم نگاه می‌کند.
باز هم گوش می‌سپارد. چون بخشی از او،
با وجود تمام حقیقت،
هنوز به معجزهٔ اشتباه باور دارد.
تو را نمی‌توانم فقط یک خاطره بنامم.
خاطره برای تو کوچک است.
تو بیشتر شبیه یک فصلِ ناتمام در کتابی هستی
که هیچ‌کس جرأت نکرد پایانش را بنویسد.
شبیه صحنه‌ای در یک فیلمِ طولانی که
دوربین، مدام روی نگاهِ آخر می‌ماند.
شبیه سکوت بعد از موسیقی هستی
که فقط به من فهماند تاریکی، چقدر می‌تواند شکلِ واقعیِ جهان باشد.
من بارها خواستم از تو عبور کنم.
بارها خواستم نامت را مثل یک برچسبِ کهنه از روی ذهنم بکنم و بیندازم دور اما نشد.
تو نیستی و من در این نیمه ی مرگی بیش از هر زمان دیگری به تو فکر میکنم .
اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم تو برای من یک میزان جدید از رنج بودی و یک تعریف تازه از انتظار
من قبل از تو هم زندگی کرده بودم
اما تو آمدی و به من فهماندی که من بعد از تو
دیگر همان آدم قبلی نشدم
فقط این را نمیشود به سادگی یک افتخار دانست
من هرشب در ذهنم با تو حرف میزنم
من با تو حرف میزنم و تو پاسخ نمی‌دهی
این هم بخشی از فاجعه است .
اما عجیب این است که همین ناپاسخی
از هزار جواب دروغین صادقانه تر است
تو در سکوتت از خیلی ها راستگو تر بودی
تو رفتی و هیچ نقش بی جان ماندنی روی صحنه نگذاشتی ، فقط رفتی
و رفتن تو به قدر کافی همه چیز را توضیح داد.
گاهی فکر می‌کنم اگر روزی برگردی،
من چه خواهم کرد؟
آیا هنوز توانِ دیدنِ تو را دارم؟
آیا هنوز می‌توانم بدون لرزش،
اسم تو را از دهانم عبور بدهم؟
یا این همه سال، این همه شب،
این همه فرسایشِ آرام، مرا به چیزی دیگر تبدیل کرده که فقط بلد است از دور نگاه کند؟
راستش را بخواهی، دیگر مطمئن نیستم.
شاید اگر برگردی، من همانی نباشم که منتظر بود.
شاید انتظار،
ما را از هم دورتر کرده باشد تا خودِ دوری.
و با این حال من هنوز در گوشه ای از جانم
صدای تو را نگه داشته ام،
آن لحن خاص نادیدنی که وقتی وارد می‌شدی همه
چیز را تغییر می‌داد
هوا
نور
سکوت
حتی زمان
انگار جهان برای لحظه‌ای کوتاه مجبور میشد خودش را با ریتم تو تنظیم کند
تو نیستی و پایان من همین ایستادن است، در میانه یک شب طولانی
تو نیستی اما نبودنت از هر حضوری واقعی تر است

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
  • 👍 1
Post #5560 28
کفِ کفش‌هایم آنقدر ساییده شده که حالا داغیِ آسفالت را مستقیم کف پاهایم حس می‌کنم.
اما کم نمی آورم ، راه می‌افتم توی این شهرِ لعنتی، شهرِ هزار سر و بی‌چشم، انگار افتاده‌ام به دنبالِ جنِ سرگردانی که یک روز اسمش تو بود.
پیدا کردمت؟ نه، این کلمه زیادی قشنگ است. من دنبالت نمی‌گردم؛ من دارم توی کثافتِ ردِ پاهایت دست‌وپا می‌زنم. شبیه دیوانه‌ای که توی زباله‌دانیِ شهر، دنبالِ نگینِ انگشتری می‌گردد که خودش انداخته توی چاه.
به هر که می‌رسم، یقه اش را می‌گیرم.
زل می‌زنم توی چشم‌های مردم، توی صورتِ بی‌تفاوتِ زن‌های زنبیل‌به‌دست. می‌خواهم ببینم تکه‌ای از نگاهِ تو، حواسی از تو، توی چشمِ هیچ ناشناسی جا نمانده؟
یکی از همین‌ها بالاخره یک روز دست می‌اندازد یقم را می‌گیرد، می‌زند زیر گوشم و می‌گوید: «دنبالِ چی می‌گردی دیوانه؟ آنکه رفته، حتی ردِ پایش را هم با خودش برده.» راست می‌گوید.
اما آدمِ غرق‌شده مگر منطق سرش می‌شود؟
گاهی راه رفتنم توی خیابان‌ها شبیه یک اعدامیِ مرخصی‌گرفته است. ساعتم را نگاه نمی‌کنم، چون زمان برایم مرده. فقط قدم می‌زنم. از این کوچه به آن کوچه، از این کافهٔ نمورِ بوی سیگار گرفته تا آن ایسگاهِ اتوبوسی که نیمکتش از سرما یخ زده. جاهایی که هیچ‌وقت با هم نرفته بودیم را هم می‌گردم؛ حسی به من می‌گوید تو حتماً رفتی جایی پنهان شدی که عقلِ من قد ندهد.
سگ‌های ولگردِ سرِ شب، حالا دیگر من را می‌شناسند. هم‌مسیر می‌شویم. آن‌ها دنبالِ استخوان می‌گردند و من دنبالِ سایه‌ای که شاید از زیر یک چراغ‌برق رد شده باشد.
ردِ بوی عطرت را کجای این ترافیکِ دود و سرب پیدا کنم؟ چطور می‌شود کسی ان‌قدر مطلق غیب شود؟ انگار زمین دهان باز کرده، تو را بلعیده و بعد خیلی آرام لب‌هایش را روی هم گذاشته تا هیچ صدایی بیرون نزند.
گاهی وسطِ شلوغیِ یک پیاده‌رو می‌ایستم. مردم مثل سیل از دو طرفم رد می‌شوند، تنه می‌زنند، فحش می‌دهند، زیر لب بد و بیراه می‌گویند.
من هم همان‌جا مثل یک سنگ‌قبرِ وسطِ خیابان می‌مانم. سرم را می‌برم بالا، رو به آسمانِ دودگرفتهٔ این گورستان، و با تمامِ نایی که توی حنجره‌ام مانده، بدونِ اینکه صدایی از دهانم بیرون بیاید، از درون جیغ می‌کشم.
من هنوز دارم می‌گردم.
می‌گردم تا خودم را پیدا کنم. چون آن روزی که در را پشتِ سرت بستی و رفتی، من هم از همان در بیرون دویدم؛ اما تو پیچیدی سمتِ تاریکی و من هنوز، وسطِ این چهارراهِ بی‌عابر، معلقم...
بینِ آدمی که بودم، و این لاشه‌ای که حالا دارد دنبالِ تو می‌گردد.

#تورج_اجلی
@Tourajiolozhi
Older posts →

About this channel

How can I read @tourajiolozhi without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for #تورجیولوژی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does #تورجیولوژی have?
#تورجیولوژی (@tourajiolozhi) has 83 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does #تورجیولوژی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →