– زبانهای بدون تابعیت
زبانهای بدون تابعیت، آنهایی که از هیچ استقلال سیاسی برخوردار نیستند یا هیچ قدرت سیاسی مشترکی ندارند، حفظ خود را مدیون حسن نیت اکثریت غالب هستند. از آنجایی که اکثریت قریب به اتفاق تقریباً ۶۷۰۰ زبان جهان بدون تابعیت باقی میمانند و کمتر از صد زبان از حمایت دولتی به عنوان زبان رسمی یا مشترک برخوردار هستند، قابل درک است که آینده اکثر زبانها نامشخص است. زبانهای بدون تابعیت، زبانهای خلع سلاحشده هستند، اغلب بدون نیروی تأثیرگذار جمعیتشناختی واقتصادی، بدون وضعیت شناختهشده. بنابراین در حوزههایی مانند مذهب، زندگی خانوادگی، کشاورزی، روابط بینفردی، یعنی ارتباطات غیر نهادینهسازی شده سرکوب میشوند. دولت میتواند به راحتی بر روی زبانهای اقلیت که از هیچ قدرت سیاسی برخوردار نیستند عمل کند. تعداد زیادی از زبانها بدون پیشگیری شاهد انحلال خود در نوعی فرهنگزدایی با توجه به میراث اجدادی و انحلال در تمدن مدرن هستند. این موضوع در مورد زبانهای آمریکایی، زبانهای بومیان استرالیا، زبانهای پالئوسیبری روسیه، زبان آینوهای ژاپن، بوشمنها و هوتنتوتهای جنوب آفریقا، زبان بسیاری از مردم ملانزی و پولینزیاییها از اقیانوسیه، فرانسویزبانها از لوئیزیانا، دره آئوستا و بیشتر استانهای انگلیسی کانادا، برتون در فرانسه، اسکاتلندی در بریتانیا و غیره. همه این زبانها، برای همه مقاصد و منابع انسانی خود در زندگی مدرن، هیچ قدرت سیاسی ندارند، حتی اگر سرزمینی را برای چندین قرن اشغال کرده باشند. برخی از مردمان حتی تحت سرکوب قرار میگیرند، مانند بربرها در الجزایر، کردها در ترکیه، ایران و عراق، پاپوآها در اندونزی، کارنها در برمه و غیره.
– سلب مالکیت سیاسی
دولت میتواند آنقدر قوی باشد که بتواند زبان اکثریت را از تمام قدرت سیاسی و همه موقعیتها سلب کند. زمانی که دوک نرماندی، ویلیام فاتح انگلستان در حمله و فتوحات خود، زبان فرانسه تنها زبان رسمی دولت سلطنتی را به رسمیت شناخت تا سه قرن بعد، طبقه حاکم، دستگاههای دولتی، دادگاهها و دیوانها به زبان فرانسوی سخن میگفتند و مینوشتند، و طبقات تحت سلطه انگلیسی سخن میگفتند. تنها در سال ۱۳۶۳ بود که برای اولین بار زبان انگلیسی به پارلمان لندن راه یافت. جنگ صد ساله بین فرانسه و انگلیس، فرانسوی را زبان دشمن و انگلیسی را زبان هویت بریتانیایی کرده نشان داده بود. بنابراین، تلفیق درگیریهای نظامی و قدرت سیاسی میتواند بر سرنوشت زبانها تأثیر بگذارد. امروزه در ابتدای قرن بیست و یکم و بعد از اینهمه قرن، ما حتی بیش از پیش شاهد سلب مالکیت زبان اکثریت توسط زبان دیگری هستیم که قدرت سیاسی را در دست دارد. چینیهای تایوانی در تایوان، جاوهایها در اندونزی، آفار در جیبوتی، سواحیلی در زئیر، بمبا در زامبیا، ویسایان در فیلیپین، موسی در بورکینافاسو، فولانی در گامبیا و غیره صدق میکنند. در همه این کشورها و در بسیاری دیگر، این یک زبان اقلیت یا خارجی است که غالباً چینی، فرانسوی، انگلیسی و غیره است. در چندین کشور، دولت به دنبال محافظت از زبان اکثریت نیست. برعکس، از زبان استعماری یا زبانی که توسط اقلیتی از مردم صحبت میشود، حمایت میکند. این نمونهها اثر محافظتی کنترل سیاسی را در زندگی و مرگ زبانها نشان میدهد.
– کشورهای غیرحاکمیتی
برای تأثیرگذاری بر زبان نیاز به ساختارهای سیاسی است. زبان مردم کشورهای غیرمستقل سیاسی در وضعیت نامناسبی قرار دارد، زیرا کنترل سرنوشت زبانی خود برای نخبگان سیاسی دشوارتر است. این زبانها تابع اراده یک دولت مرکزی قویتر هستند که میتواند تصمیمات قدرت منطقهای را لغو کند. غیرعادی نیست که ما شاهد خرابکاری واقعی از سوی دولت مرکزی در رابطه با زبان اکثریت در سطح منطقهای و اقلیت در سطح ملی باشیم. در واقع، برای یک دولت منطقهای دشوار خواهد بود و به واقع دولت مرکزی درک درستی نخواهد داشت که از زبان محلی خود بیش ازپیش محافظت و مراقبت نماید، زیرا هرگونه اقدام حفاظتی در این زمینه خطری دارد که به ضرر اکثریت زبان ملی انجام شود. که برای اکثریت که قدرت مرکزی را در اختیار دارد غیرقابل قبول است. این مورد در کانادا برای کبک (فرانسه)، حکومت خودمختار کاتالونیا (کاتالان)، کشور والنسیا (کاتالان)، جزایر بالئاریک (کاتالان) و کشور باسک (باسک)، جالب توجه هست. زبانهای نیمه دولتی (دولتهای غیرمستقل) این اقلیتها، در بیشتر موارد، بر قلمرو آنها ارجحیت دارند، که همچنان به آنها برتری قابل توجهی نسبت به زبانهای غیردولتی میدهد. برخی از متخصصان حتی وضعیت زبانهای اقلیتهای فرعی را شبیه مدلهای حفاظت زبانی در نظر میگیرند. با این حال، تأثیر محافظتی یک دولت غیرمستقل را نمیتوان با زبانهای کوچک «مستقل» کشورهای اسکاندیناوی مانند دانمارکی، نروژی، سوئدی، ایسلندی و فنلاندی مقایسه کرد.
Post #13470
135