برشی از کتاب
«پسری که به ابرها سیمیت میفروخت
/داستانهای نوجوان»
آیا شما تا به حال، آن شهر بازیهای پر از هیاهو را که چراغهایشان برق میزند، صدای موزیک از هر گوشهشان بلند است و پر از صدای شور و نشاط و خندهاند، بعد از نیمهشب دیدهاید؟
من دیدهام، چون پدر من نگهبان شهر بازی است.
بعضی شبها پیش پدرم میمانم. پدرم کلبهی خیلی کوچکی دارد که بین ماشینهای کوبنده و چرخوفلک اسبی قرار گرفته است. همانجا برای خودش چای دم میکند و مینشیند.
اما بیشتر وقتها بیرون است و میان دستگاههای داخل شهر بازی مدام گشت میزند.
وقتی که چراغهای شهر بازی خاموش میشوند، تاریکِ تاریک میشود، اما من اینطوری هم شهر بازی را دوست دارم، چون دیگر از آن ساعت به بعد تمام اسباببازیهای شهر بازی مال من هستند.
سوار هر کدام که دلم بخواهد میشوم. در آن تاریکی، اسباببازیها من را میبینند، میشناسند و صدایم میزنند.
مظفر ایزگو/ترکیه
داستان کوتاه/برگردان: مریم ذوالفقاری
#نشر_داروگ
#مریم_ذوالفقاری
#ترجمه
#داستان_نوجوان
#ترکیه
#ایران
@totemmag
Post #13464
187
