ایگو
از تاریخ سر باز میزند، زیرا بوی خون، حالش را بهم میزند !
او فقط یک آرزو دارد؛ حافظهاش چیزی را بخاطر نیاورد ... !
اما گوینده ی رادیو فریاد میزند
همه چیز تحت کنترل است!
پس چرا
دستانش میلرزد؟
اگر چیزی تحت کنترل است
به معنای پایان یافتن از هم گسیختگی اوست
پس چرا لرزش دستانش استمرار یافته
و آرام نمیگیرد.؟
گذشته، مثل هالهای کثیف
دور شیشه حمام بخار گرفته خانه قدیمی شان میماند
تنها وجود مادر و یک بازدم عمیق
از دهان
و روسری دور گردنش میتواند
چنین لکه بزرگ را از ذهنش محو کند...
چشمان خیس و تارش از سوزش
خاموش میشود
اما کسی نیست او همچنان میلرزد..
#_ایگو
#_دستچین
🍓@tootfarangi_mums🍓
Post #562
307