[اسیر و] پیچیده در ابرهاست
دست توانمندی کو
ابرها را پراکنده کند
آفتاب را به بند کشیدن
و در زنجیر کرده اند
شب را بر [پهنه ی]
این خاک دلگیر پاشیده اند
دلتنگی هایم برای تو
اما پایانی ندارد …
[دریغا که] راه های رسیدن به تو
همه دور و ناهموارند
من آخرین برگ [باقیمانده ]
بر درخت خشکیده از جورم
همچون باد سرد پاییز
دست مرا بگیر و [با خود] ببر …
ببر مرا و نگذار که بمانم
در این مُلک بی فریاد رس
در این زمستان تنهایی
در این یخبندان بی کسی
یک زخم هزار ساله
در جانم است
کوله باری از نگفتن ها
بر روی زبانم است
فلک خون ما را
در شیشه جوری ریخته
رهزنان در هر دوره ای
به گونه ای ما را غارت میکنند
دلتنگی هایم برای تو
اما پایانی ندارد …
[دریغا که] راه های رسیدن به تو
همه دور و ناهموارند
من آخرین برگ [باقیمانده ]
بر درخت خشکیده از جورم
همچون باد سرد پاییز
دست مرا بگیر و [با خود] ببر …
ببر مرا و نگذار که بمانم
در این مُلک بی فریاد رس
در این زمستان تنهایی
در این یخبندان بی کسی
@toobabigdatascience