ابروهای گره خورده در هم، لرزش گهگاه دستی مشت شده و سکوت صحبت های پرستار که گوش های او را پر کرده بود، سفیدی صورتش دلیلی بر بی حوصلگی و اخلاق تند او حاکی از خستگی و هم کلامی با آن زن میانسال بود.
- تمامش کنید لطفا، مرا تنها بگذارید، شما خاطر دخترم را میخراشید..نمیتوانم آن را به درستی در جلوی چشمانم تجسم کنم..خواهش میکنم تنهایم بگذارید.
زن با شنیدن چنین سخنان غیر قابل پیش بینی، بعد از آن همه حرفی که درباره پشت سر گذاشتن گذشته به او کرده بود، ناامیدانه به طرف در برگشت. انگار میدانست که طنابی که قطع شده هیچ جوره به حالت اول برنخواهد گشت ؛ و موسیو، مردی چهل و پنج ساله، در اوج جوانی خود درون باتلاقی از خاطرات گرفتار شد و دست کمک همه را رد کرد، گویی آینده برایش اهمیتی ندارد وقتی در گذشته زندگیاش را تمام کرده است.
نگاه موسیو به طرف پنجره ای بلند بود، دل آسمان خاکستری و ابرهای دلگیر به اغوش زمین پناه آورده بودند، منظره بیرون بی جان تر از همیشه جلوه میکرد.
دختر بچهای دوان دوان به طرفی دوید. شاخه گل نیلوفری در دست داشت و تاجی از گل های ریز بر روی موهایش قرار گرفته بود. خنده ی او چقدر آشنا بود، برای آن جوانی که سالها در تخت سرد و اتاقی بی روح که منتظر دیدن همین خنده پیر شده بود..
با دقت تمام کارهای اورا در نظر داشت، چشمانش را از نظر گذراند، رنگ آنها سیاهی شب را به رخ میکشید اما چشمان دخترش، قهوه را سر کشیده بود. بینی و لب های او مانند دیگر دختر بچه ها خوش فرم و زیبا بود..موهای دخترک در رقص باد گرفتار شده بود و خنده هایش دل موسیو را در چنگی میفشرد.
اما چیزی که قلب او را تکه تکه کرد، آن دست مردانه ای بود که موهای دخترک را از اسارت باد نجات داد و روی موهای او نشست، روی زانو هایش نشسته بود و گلی را بر بالای گوش دختر گذاشت. میتوانست لحظه ای کور شود و یا پرده را بکشد، میتوانست شمع را خاموش کند تا تاریکی خونریزی قلبش را نشان ندهد و یا حتی پلکانش را به خواب دعوت کند اما..
نتوانست خودش را جای آن مرد تصور نکند، درحالی که بوسه ای بر گونه نرم و سرخ دخترک میزد و اورا در بین دستانش پناه میداد.
خودش را جای او تصور میکرد و با چنگ زدن به هوا دستان دخترک پنج ساله اش را تجسم کرد که آنها را فشار میدهد و بوسه ی عشق به روی تک به تک انگشتانش میزند..
لبخند تلخی طعم پیروزی خاطرات را برایش تلخ تر کرد و زهر تنهایی را در رگ هایش فرو کرد.
ادم توان جنگیدن با تنهایی هایش را ندارد، پس به ناچار با رویا زندگی را به سوی مرگ کشان کشان سوق میدهد...
Post #3962
197
Forwarded from ㅤㅤ1998