-او فقط یک دختر سه ساله است موسیو؛ چطور میتوانید با او اینگونه رفتار کنید! حتی من نیز صدای شکسته شدن چیز دیگری را شنیدم، صدای شکسته شدن آن قلب لطیف و کوچکش..
موسیو کیم که به نظر میرسید برای سرپا ماندن تلاش میکرد دستش را به دیوار تیکه داده بود و با ناخن هایش آن را چنگ میزد، چشمانش را بسته بود و به غرولند هایم توجهی نشان نمیداد، گویی قدرت بیرون کشیدن آرامش همیشگیاش را از چنگال های خشم نداشت، میخواست ملایمت خود را با هدیه دادن چند ثانیه تاریکی به پشت پلکانش دوباره به دست بیاورد.
و اما آن طرف اتاق چهره نورانی دختر بچه ای میان ظلمات میدرخشید، سر شکسته شده ی عروسک چوبی اش را در میان دستانش نگه داشته بود و لب از لب باز نکرد، اما غم آمیخته شده در چهره اش از فاصله دور هم قابل دیدن بود. غم بی صدای آن چشم های معصومانه...نه شکایتی، نه اشکی، او در سکوت شکسته بود..
نگاهش به کاردستی که دستای کوچکش با ظرافت و عشق تمام رنگ زده بود و حال تیکه های خرد شدهاش بر روی زمین به هر طرف پخش شده بود خیره مانده بود.
لب هایش مثل بیدی میان سوز زمستان میلرزید؛ نمیدانست بخاطر ترسی بود که از پدرش داشت یا از ادمک چوبی که برای مادرش ساخته بود این چنین بغض به گلویش چنگ میزد.
سرش را به زیر انداخت. موفق نشد... موفق نشد بغض سنگینش را قورت دهد؛ مگر یک دختر بچه ای مانند او تا چه حد میتوانست خود را قوی جلوه دهد در برابر درد و رنج هایی که هر روز به پای زندگیاش نوشته میشد؟
زبونش را مخفیانه روی گوشه ی لبانش کشید تا قطره هایی ای که به پایین سر میخورد را گیر بیندازد. از طعم شوری که بر روی زبانش آمد چشمانش را روی هم فشرد. صدای پدرش که حال روی زانوهایش نشسته بود شنید. کمی عقب رفتم و سعی کردم مزاحم خلوت آنها نشوم اما، نمیتوانستم موسیو کیم را تنها بگذارم ؛ هنوز وقت زیادی از مرگ همسرش نگذشته بود و میدانستم با تنهایی عظیم خود میجنگد تا دخترکش را نجات دهد. صدایش، زمزمه ای اغشته به بغض و غم و کمی پشیمانی..
-دخترم..به من نگاه کن!
حالا فقط من اینجا هستم. دیگر کسی نیست که تورا عزیزکرده ی قلبم صدا زند.
تورا به روی سینه اش فشار دهد موهای تورا با لطافت شانه زند، با تو به تماشای غروب آفتاب برود و تاج گل های رنگی برایت درست کند. درست است که دیگر مادر نیست...اما من تورا الهه ی ماهرو زندگیام میدانم..
من نمیتوانم آن طور که مادرت به تو محبت میکرد عشق بورزم، من هرگز نتوانستم..چون من...من یک فرمانده هستم و اینکار از ی-
با دیدن ابر اشک های دختر کوچکش در دل خود را هزار بار نفرین کرد، که کاش لال به دنیا می آمد، کاش هیچوقت مجبور به فرماندهی ارتش فرانسه نبود، ای کاش هیچوقت مجبور به بزرگ کردن بذر بیرحمی در قلبش نبود، کاش کمی بیشتر دست های گرم همسرش را میان انگشتانش میفشرد بوسه های پر مهر بیشتری به پیشونی دخترک عزیزش میزد؛ آنگونه کمتر در پشیمانی دست و پا میزد.
اما تمام این کاش ها را زمانی که باید کنار خانوادهاش میبود را میان گلوله و آتش گذرانده بود..حالا قول هایش را زیر پا له کرده بود، حال خود باعث ریخته شدن اشک های دخترکش بود و شرم داشت از اینکه خود را پدر صدا زند..
Post #4786
165
- 😐 1