TGViewer
ㅤㅤ1998 ㅤㅤ1998 @serentlx · 204 subscribers
Post #3942 205
چیشده که موسیو کیم قهوه ی همیشگی خود را با یک لیوان چای شکوفه گیلاس معاوضه کرده؛ به خاطر دارم که گفتید قهوه به جای خون در رگ های شما جریان دارد و اوه! البته دختر کوچیک شما هم از دیدن شما هنگام نوشیدن قهوه لذت میبرد.
با یادآوری آن روز لبخندی بی اختیار به روی لب هایش نشست:
او نیز دوست داشت مثل شما یک مادام عالی مقام و با کمالات شود و خود برای شما قهوه ی اصل پاریس دم کند. وقتی دیگران شمارا فرمانده صدا میزدند برق چشمانش حتی چهره یخی شمارا آب میکرد و لبخندی گرم و دلنشین به لبان شما هدیه میداد؛ درست مانند همسر زیباروی شما.‌.
با بلند کردن سرش و دیدن چهره ی آمیخته با غم و رنجور موسیو سکوت اختیار کرد. مثل شمعی رنگ پریده به بخار گرم چای روبرویش خیره شده بود و دستانش که خبر از لرزش درونش را میداد در هم گره خورده بود. بیشتر از این سکوت را جایز ندانست و سعی کرد بدون پرسیدن سوالی درباره ی اتفاقی که اورا تا این حد شکننده کرده بحث را عوض کند:
اوه راستی موسیو!
من برای شما یک خبر خوبی دارم، قرار است شما به همراه دختر کوچکتان به دیدار جناب ناپلئون بروید، و در آخر ایشون برای سالگرد همسر شما که دو سال پیش چشم هایش را به این جهان بسته مراسم با شکوهی برگزار خواهد کرد.
اما عجیب است که دختر کوچولوی شمارا نمیبینم، او همیشه همراه شما به اینجا می آمد و گل هایی که خود آنها را چیده بود، به من نشان میداد و با آنها بازی میکرد.
موسیو کیم که تا کنون ساکت بود لب برچید و مردد از مرد میانسالی که روبرویش نشسته بود درخواستی کرد:
میتوانی برایم کمی گل های رنگی تهیه کنی همراه با شکوفه های گیلاس که این روزا کمتر دیده میشوند؟! میخواهم برای دخترم زیبا ترین تاج گل، از گل های مورد علاقه اش درست کنم...
سرش را دوباره به زیر انداخت و به چایی که حالا سرد شده بود خیره شد:
دختر کوچکم از تاریکی میترسید و همیشه شب هایش را در میان بازوانم صبح میکرد، خنده های او سمفونی نجات بخش منو و مادرش بود. هنوز آن شب را به خاطر دارم که رفتن مادرش را یک معما میدانست. نمیدانست نگاه اخر مادرش را چگونه بر روی دفتر نقاشی‌اش رنگ بزند. حتما احساس تنهایی در میان خاک های سرد گورستان مورنتو اورا در چنگال خود گرفته و خفه کرده؛
موسیو دستش را به آرامی به روی سمت چپ قفسه سینه‌اش گذاشت گویی که میخواست در آن لحظه قلبش را از این درد بی پایان رهایی دهد.
هر شب ارزوی اغوش مادرش را میکشید؛ گمان میکنم آن قلب همچو گنجشکش الان کمی ارام گرفته باشد..
اما..
آن مرد که اشک حلقه ی چشمانش را محاصره کرده بود و با اسارت بغض گلویش دست و پنجه نرم میکرد، بدون حرفی به موسیو خیره شده بود؛ گویی با چشمانش با موسیو همدردی میکرد.
کیم آه ضعیفی کشید و لب های خشک شده اش را بی حوصله تر کرد تا بتواند حرفش را کامل کند:
به نظر می آید حتی دختر چهارساله ی بی گناه من هم نیز این جهان را درک نکرده.
پس من چه؟ من چطور باید با تنهایی که شیرینه لحظه های زندگی‌ام را تلخ کرده زندگی کنم؟
چطور باید با این سکوتی مرگبار که به پای زندگی‌ام نوشته شده کنار بیایم...
  • 😐 1
More from @serentlx
  1. Oct 6, 2026Post #24759
  2. Oct 6, 2026این پیام + پست دلخواهتون از اینجا فور کنید. تاس بندازید، بر اساس اعداد رو شده اینجا به مدت…
  3. Oct 6, 2026Une 𝐂ᦅrvette rᦅuge cɑrmıꪀ . encɑdrée d'ᦅr et de - $ 🥂 𝐂hɑmpagꪀe, ɑvec l'élégɑꪀce nɑture…
  4. Oct 6, 2026Post #24754
  5. Oct 6, 2026چندتا ستاره به آسمونِ من میان ؟! پلی‌لیست و وایب تقدیمتون می‌شه، ادمین‌ها پروموت می‌شن.
  6. Oct 6, 2026Post #24752
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →