صورتش را لمس کردم؛ گونههایش از اشک خیس شده بود. چشمان جنگلیاش به خون نشسته بود و لبهای لرزانش را دیدم که تلاش میکردند حرف بزنند.
«ترکم نکن، لطفاً.»
صورتش را نوازش کردم و با لبخندی تلخ گفتم:
«من خیلی وقته که ترکت کردم، ستاره.»
سر کوچکش را تکان داد و گفت:
«نه، تو قول دادی منو تنها نذاری.»
پیشانیاش را بوسیدم و گفتم:
«من فقط در خیالت زنده هستم.»
دختر از خواب پرید و باز هم بهش یاد آوردی شد که او مدتهاست ترکش کرده؛ و در خانهای بهشدت کوچک زندگی میکند، خانهای که زیر خاک مدفون شده است
Post #15288
664

- 😭 21
- 🌚 3
- 🍓 2
- ❤🔥 1
- 💔 1
- 💋 1
- 💊 1