به پنجره خیره شد. این دهمین سالی بود که برف را بدون او میدید.
تیکتاک ساعت در مغزش رژه میرفت. با نفرت به ساعت خیره شد. چقدر پرسروصدا بود!
آلبوم عکسها را باز کرد و دستش را روی تصویر جوانیِ همسرش کشید. چقدر دلتنگش بود! ساعتها به عکسهای جوانیشان نگاه کرد. سرانجام، با دلی پر از درد، آلبوم را کنار گذاشت و به قاب عکسها خیره شد.
زمانی جوان و زیبا بود؛ زمانی که تمام دنیای همسرش به شمار میرفت. اما سرنوشت تصمیم دیگری برایشان گرفته بود؛ تصمیمی بیرحمانه. بیماری، عشق زندگیاش را ذرهذره، درست مانند شمعی که در برابر چشمانش آب میشد، از او گرفت و سرانجام به کام مرگ کشاند.
از روی کاناپهی سبز بلند شد و با کمر خمیدهای که حاصل سالهای عمرش بود، به سمت اتاق مشترکشان رفت.
هیچچیز در این خانه تغییر نکرده بود؛ تنها حالوهوای آن رنگ غم به خود گرفته بود.
به یاد روزهایی افتاد که همسرش در آستانهی پنجاهسالگی بود. او با عشق بیپایانش، شادی و نشاط را به خانه میآورد؛ اما پس از مرگش، همهچیز به رنگ خاکستری درآمد.
چقدر دلش برای در آغوش گرفتن همسرش تنگ شده بود؛ برای آن آغوشی که بوی دارچین و چوب میداد.
دستی به صورت چروکیدهاش کشید. نمیدانست از چه زمانی اینهمه اشک ریخته بود.
هر گوشهی این خانه نشانی از او داشت. روی دیوار، عکسهایش آویخته بود. روی میز، گلهای پژمردهای قرار داشت که روزگاری از باغچهی خانه برایش چیده بود. روی صندلی مطالعه نیز کتابی جا مانده بود که صاحبش هرگز فرصت نکرده بود آن را به پایان برساند.
ده سال گذشته بود، اما قلبش هنوز زیر بار همان غم قدیمی میتپید.
روی صندلی مطالعهی همسرش نشست. کتاب را برداشت و بویید. عطر کاغذهای کهنه و بوی خاک، خاطرات دور را در ذهنش زنده کرد.
کتاب را در آغوش گرفت و به برف پشت پنجره خیره شد.
اینها آخرین لحظات زندگی پیرزن بود. روی صندلی همسرش، درحالیکه کتاب را چنان به سینه میفشرد که گویی هیچ چیز باارزشتری در جهان وجود ندارد، چشمهایش را برای همیشه بست.
و کتاب، همچنان نیمهتمام، در آغوش او باقی ماند
Post #15586
408
- 🌚 26
- 👍 1
- 🔥 1
- 🍓 1