شنیده اید می گویند: دستم تنگ است، دستم خالیست.
شاید پدری درمانده از تسویه بدهی هایش این را گفته باشد.
یا مردی که نتوانسته برای دختر مردم که حالا همسرش است هدیه ای درخور بخرد.
میدانی؟ دست من هم خالیست، دست من هم تنگ است. اما نه از پول. نه از بر آورده کردن نیازی مالی، نه. دستم خالیست، از دستانی آرام، کمی لطیف تر از دستان خودم، کمی روشن تر از پوست آفتاب دیده ی خودم. شاید با کمی لاک که چندروزی از زده شدنشان گذشته باشد. خالی از دستی که مثلا وسط بحث های جدی یکدفعه کرم مرطوب کننده می زند به خودش. دستانم خالیست از دستانی که به من بگویند زنده ام. هنوز وجود دارم. دستانی که فقط در دستان من بنشیند. دستانم خالیست از دستان زنی شفاف و بی آلایش. کسی که اندازه ی لباسم را بداند. رمز گوشی ام را بلد باشد. رمز لپتاپم. رمز دلم.
دستم تنگ است. مثل دل که تنگ می شود. تنگ و خشک و بی سامان.
ارزش گرمای دستم چیست وقتی دستی برای گرم شدن در این روزهای سرد میانشان پناه نمی برد؟ جیب های بزرگ کت هایم نیز خالی هستند. دستانی جز خودم را می خواهند.
دل دستانم تنگ است برای نوازش موهای مشکی دختری آرام که یادش باشد کدام تل ساده یا کفش رنگی اش را بیشتر دوست دارم. یا بداند وقتی برای مدتی از او دورم کدام لباسش را برایم بگذارد تا عطر تنش را همراهم داشته باشم. دل دستان خالی ام تنگ شده برای کسی که هیچ وقت نبوده، نیست و نمیدانم هیچ وقت باشد یا نه.
ببخش عزیز دلم
دستم تنگ است...
#رضا_صادقی_مقدم
@Thenightlife