.صاد.
Post #9996
1.01K
زیر لثهام، خونمردگیای را حس میکنم؛ خونی که تازه نیست، اما هر بار یادش میافتم، بیشتر از هر زخم تازهای درد میگیرد. آبدهانم را صدادار قورت میدهم. سوزش بدی ته گلویم مینشیند؛ انگار چیزی آنجا گیر کرده که نه پایین میرود، نه بالا میآید. زخم سر باز کرده و دهانم مملو از آن مایع سرخرنگِ سرد است. سرد؟ چرا گفتم سرد؟ مگر خون گرم نیست؟ نگاهم را به دیوار میدوزم. نور هست، اما سایهام نیست. دستم را روی زخم میگذارم. هنوز سر باز نکرده، اما طعم خون زیر دندانهایم مانده؛ طعمی قدیمی، انگار چیزی مدتهاست در من مرده و من تازه امشب فهمیدهام. پوستم سرد است. خیلیخیلی سرد. اما مرگ را حس نمیکنم؛ چشمانم هنوز بازند. و این بار، نمیدانم چه کسی دارد نگاه میکند.