.صاد.
Post #11050
474
زخمهام هنوز ترمیم نشدن، زانو هام درد میکنن، تپندهیِ سمتِچپِ بدنم خستهست، مغزم کلافی از درده که سَرِ این نخها گمشده. وجودم دنبالِ دلیل میگرده، برای گولزدنِ من، برای بخشیدنِ آرامش به من، برای ساکتکردنِ صداهایِ سرم. نفسم بویِ خاکستر میده و دهنم مزهی خرمالویِگس. سرم بازارِ مسگرهاست و دلم آشوبِ قبلِ ویرانی. آرامشم یه آرامشِ ساختگیئه، مثل آرامشی که یه کشتی وسطِ دریای طوفانی داره. من معتادم. معتادِ مخدری به اسمِ اُمید که با سمِ اکسیژن ترکیب شده و مرگِ تدریجی بهم میده. اما با تمومِ اینها، من هنوز اینجام، هنوز ادامه میدم، با پاهای خسته، تنِ زخمی و بیجون.
- 🕊 20