Post #11048
239
من از خودم میترسم. از اینکه میتونم در عینِحال که بهت لبخند میزنم، تو سرم نقشهی قتلت رو بکشم. میتونم در عین اینکه باهات خوب رفتار میکنم، ازت متنفر باشم. میتونم ساعتها به نصیحتهات گوش بدم و تهش کارِ خودم رو انجام بدم. میتونم چندین تا موضوعی که حتی کوچیکترین ربطی بهم ندارن رو تو سرم هندل کنم، میتونم جوری جلوت نقش بازی کنم که به وجودت شک کنی. و در نهایت میتونم شخصیتی از خودم نشونت بدم که انتظارش رو نداشتی.