TGViewer
ʜɪʟᴅᴀ ʜɪʟᴅᴀ @tbdiran1 · 10 subscribers
Post #40 43

Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)

اوموت به تابلو بزرگی که داخل اتاق بود نگاه میکرد
تا این لحظه اوموت یه کلمه نگفته بود اما وقتی اون عکسو نگاه کرد گفت: مامان.. مامان...
عادل که صحنه رو دید رفت تو اتاق و اوموتو بغل کرد و حسابی گریه کرد...
عادل اوموت باهم ست کردن و شیک کردن و رفتن به محل برگزاری
اوموت خوشحال بود و دست میزد...
النی بله رو گفت بعد چند سال این عشق هم به نتیجه نهایی خودش رسید
بعد مراسم عادل و اوموت رفتن سر خاک اسمه...
عادل حسابی دور اطرافو تمیز کرد و وقتی به خودش اومد دید اوموت هم داره تمیزمیکنه...
عادل: اسمه، امروز اوموت اولین کلمشو گفت
باورت میشه چی گفت؟
گفت مامان..
کاش بودی و میشنیدی...
تازه النی رو هم عروس کردم کرد همونجوری که ارزوشو داشتی...
الان خوشحالی
اسمه: اره...
عادل: میدونم خوشحالی
گفتم دلت برای اوموت تنگ شده گفتم بیارمش...
اسمه: دلم برای تو خیلی تنگ شده بود
عادل: دلم برات خیلی تنگ شده
خاطرات تو همه جا هست همه جا...
اوموتو بغل گرفت...
اماده رفتن بودن اوروچ النی با همون لباس عروسی و دومادی اومدن به سر خاک مادر...
النی: میدونستم اینجایی بابا...
النی: خوشگل شدم مامان؟
اوروچ: ابجی جات خیلی خالی بود...
اوناهم فاتحشونو خوندن...
النی: بابا بیاین بریم...
عادل شما برین منم میام...
النی: باشه
خداحافظ ایفولیم...
اسمه: خداحافظ...
و عکس خانوادگی که سر تولد یکسالگی اوموت گرفته بودن رو اونجاگذاشت
#پارت_اخر
@tasacakbudeniz_hilda
More from @tbdiran1
  1. Sep 30, 2026Post #47
  2. Aug 11, 2026پارت اول پین شد. @tasacakbudeniz_hildabot نظراتتونم بگین
  3. Aug 11, 2026ʜɪʟᴅᴀ pinned a photo
  4. Aug 11, 2026و تیرخلاص.. مقصر این عکس شمایین🤌 #photo @tasacakbudeniz_hilda
  5. Aug 11, 2026بچه ها درباره نوشتن خودکشی میگن اما من اینطور مینوشتم... در اخر دفتر خاطرات اسمه لیستی از…
  6. Aug 11, 2026پایان... #رمان_اول #photo @tasacakbudeniz_hilda
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →