بچه ها درباره نوشتن خودکشی میگن اما من اینطور مینوشتم...
در اخر دفتر خاطرات اسمه لیستی از ارزوهای نوشته بود از جمله ازدواج النی... رسوندن عاشقایی که سخت بوده رسیدن به هم... و...
عادل تمامی اون لیست رو انجام داد و هربار که انجام میداد تیکی جلوی اون میزد...
اخرین خواسته اسمه این بود که کنار عادل برای همیشه زندگی کنه...
وقتی تمامی موارد قبل را انجام داد با همان دفتر به سرخاک اسمه رفت اینبار تنها...
برایش توضیح داد که چه کار هایی انجام داده و چه موردی مانده...
همانطور که تمام مزار رو تمیز کرد و دفتر در دستش بود کنار مزارش دراز کشید شاید کمی از دلتنگی هاش رفع شد اما چشمانش سنگین شد و بسته شد..
شب شده بود عادل برنگشته بود
النی: مطمئنم پیش مامانه
النی اوروچ به سرخاک اسمه رفتن و دیدن عادل اونجاست
النی هرچقدر پدرشو تکون داد بیدار نشد.. انگار تیک اخر داستان رو خدا زد...
النی دفترو باز کرد و دید علامت جایی هست که مربوط به ارزو های مادرش بوده وقتی مورد اخر را دید
دیگر برای از دست دادن پدر ناراحت نبود بلکه
خوشحال بود این درد جانسوز برای پدرش به اتمام رسیده و انها برای همیشه کنار هم خواهند ماند..
#پارت_تکمیلی_اخر
@tasacakbudeniz_hilda
Post #43
63
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 اوموت به تابلو بزرگی که داخل اتاق بود نگاه میکرد تا این لحظه اوموت یه کلمه نگفته بود اما وقتی اون عکسو نگاه کرد گفت: مامان.. مامان... عادل که صحنه رو دید رفت تو اتاق و اوموتو بغل کرد و حسابی گریه کرد... عادل اوموت باهم ست کردن و شیک کردن و رفتن به محل برگزاری…