روایت روز تصادف
اسمه چشماش به بچه توی ماشین مقابل و اون خانواده خورد قلبش بدجور لرزید و نتونست ماشینو کنترل کنه و یه ته دره پرت شد...
لحظات اخر با خودش تمامی لحاظ کنار عادلو مرور کرد از لحظه که اولین بار دیدش و اغوش اخری که نشد و برای همیشه هم نخواهد شد.ــ
از ماشین پرت شده بود بیرون و سرش به سنگی برخورد کرده بود و در لحظه فوت کرده کرده بود...
عادل که خبرو شنیده بود با حال خراب خودشو رسونده به اونجا تازه تونسته بودن تن بی جون اسمه رو بیرون بیارن
پلیس: اقای عادل کوچاری شما هستین؟
عادل: بله
پلیس: این دفتر از داخل ماشین این خانوم پیدا شد که اسم شما توش بود سر همین تماس گرفتم...
عادل دفترو دیده بود دفتر پرراز اسمه بود همونی که تمامی غم های اسمه توش جا گرفته بود همونی که قراربود تا زمانی که از دستس نداده بهش نزدیک نشه... با اینک دفترو شناخته بود اما باز خداخدامیکرد که نباشه
نزدیک شد
نشست
و پارچه رو برداشت...
و همون جا سرشو روی قلبی که دیگه نمیزد گذاشت و غرق گریه شد هرکاری کردن نمیتونستن عادلو جدا کنن تا دوساعتی گذاشت و دیدن صدا قطع شد نزدیک شدن دیدن بیهوش شده امبولانس بردش بیمارستان...
وقتی بهوش اومد النی اوموت بالاسرش بودن وقتی دید چهره پریشونشون رو فهمید این کابوس نبوده و واقعی بوده و بلند شد نشست و بچه هاشو بغل کرد و باهم گریه میکردن...
سه سال بعد...
عادل از زمانی که اوموت سر خاک مادرش اشک هاشو پاک کرده بود دیگه جلوی بچه ها گریه نمیکرد
از اون زمان که اسمه فوت کردهیچ کسی اجازه وارد شدن به اون اتاق رو نداشت
النی که میخواست با اوروچ ازدواج کنه نه گفته بود تا کنار اوموت و باباش بمونه
اما عادل به کمک اسمه موفق شد راضیش کنه که ازدواج کنه...
یکی از هزاران ارزوی خاک شده اسمه که توی دفترش نوشته شده بود رسیدن دخترش به عشقش بود...
سر همین عادل هم دیگه ناراحتی نمیکرد اتفاقا استقبال میکرد...
روز عروسی النی بود همه مشغول بودن
عادل فراموش کرده بوپ درو ببنده تا برگشت درو ببنده دید اوموت وارد اتاق شده و با صحنه روبرو شد که وجودشو تماما سوزوند...
#part20
@tasacakbudeniz_hilda
Post #39
39
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)