_عادل: ببخشید بابا تمامی درد هایی که کشیدی، ببخشید...
اسمه صحبت هاشو قطع کرد: نکن این مدلی میدونی بدتر اذیت میشم... توهم حق داشتی بعد اون اتفاق های یهویی که پشت سر هم برات افتاد داغون بشی...
عادل: شاید اگر زودتر شک میکردم و حواسمو جمع میکردم نه النی نه تو و نه خودم عذاب نمیکشیدیم.... این همه مدت کنار هم برگشیم اما من درست ازش عذرخواهی نکردمـ... من خیلی بهت بدهکارم... خیلی...
اسمه: از این به بعدش کنار هم برای سال های طولانی زندگی میکنیم و زخم های گذشته رو التیام میبخشیم...
عادل: دقیقا قشنگ من، فرشته معصوم من...
یه روز گذشت و از سلامت مامان و بچه که مطمئن شدن راهی خونه شدن...
النی بچه رو بغل گرفته بود پشت نشسته بود واسمه جلو پیش عادل
رسیدن به خونه عادل بدو بدو پیاده شدو و درو برای دوتا خانومای زندگیش باز کرد و دستاشو حلقه کرد که اسمه دستشو رد کنه و به اون تکیه کنه...
اسمه یه لباس سفید رنگ خوشگل و تل معروفشون سر کرده بود از همه روزا قشنگ تر شده بود هربار که فرصت پیدا میکرد عادل غرق اسمه زیباش میشد...
رسیدن بالا و درو باز کرد... بازم خونه تزیین شده بود و به شادترین روز های خودش رسیده بود...
اسمه یواش روی نیمکت بیرون نشوند و کفش هاشو در اورد دستاشو گرفت و رفتن داخل
حوالی شب شد دیگه عادل همه روبیرون کرد
عادل: چقدر خستم...
اسمه: منم خیلی
النی: منم...
و اوموت رفت تو گهواری که نشد النی توش بخابه...
عادل النی و اسمه بالاسرش بودن و هم نگاهی حسرت امیز داشتن و هم خوشحال...
تقریبا نیم ساعت گذشت که اوموت بیدار شد فکرکردن با یبار اوکی میشه داستان ولی تا خود صبح هر نیم ساعت بیدار شدن...
از فردا شب تقسیم کار کرده بودن تا شاید تونستن بیشتر بخابن
اسمه به بچه شیر میداد عادل عارقشو میگرفت و النی گهواره رو تکون میداد تا بخابه و همه داخل اتاق اصلی میموندن...
صبح که میشد بکوب و راحت میخوابید...
عادل: پسرم تو کی انقدر مردم ازار شدی اخه...
اسمه: هوشت با پسرم درست صحبت کن...
وقتی بچه میخواستی به اینجاشم باید فکرمیکردی
النی: خب حالا کمتر دعوا کنین بذارین بخابم...
اسمه: خواب چیه بدو بلند شوبرو درمانگاه مریض میاد اسیر میشه
النی: مامااااانننننن
عادل: بلند شو مامانتو حرص نده...
النی: انگار نه انگار الان داشتن دعوا میکردن...
اسمه: بچه کمتر غربزنننن
النی رفت درمانگاه و شب هم پیچوند و رفت خونه فادیمهو خونه نیومد
اسمه: فرار کرد...
عادل: حق داشت..
اسمه به خاطر اینکه این سری کمتر دردش بگیره رو دور اهسته خم شد دمپای برداشت عادل شروع کرد به فرار کردن و قایم شدن پشت مبل اما خب هیکل گندش نذاشت و دمپایی خیلی شیک به باسن مبارکش خورد...
همین طور که مشغول بودن اوموت شروع به گریع کرد
اسمه: ای قربون پسر قشنگم برم...
عادل: بله بله به باباش رفته...
اسمه: جونت میخاره باز؟
عادل: نه نه غلط کردم...
گذشت یکم...
عادل: شوخی کردم، اتفاقا خیلی شبیه توعه، به خصوص چشماش، اولین باری که دیدمش همین چشماش ارومم کرد
اسمه: همون جایی که داد زدی بچه ترسید؟
عادل: این بچه النی اگه یکم عین مامانش راز نگه دار بود عالیه، البته انگار فقط واس مسائل مامانش راز نگه داره...
اسمه: هوشت پرو نشو ها بیا شیرشو خورد بگیرش...
همین که بغل عادل رفت کار خرابی کرد...
عادل: اس...
اسمه از خستگی تو ثانیه ای بیهوش شد و عادل موند و تمیز کاری... بماند که از قصد و میدونست داد بغل عادل تا اذیتش کنه
عادل هم بچه رو برد شست اورد اما حواسش نبود زیادی طول داد و باعث شد پسر خوشگلش که به خودشم رفته صورتش نقاشی کنه....
همین جا بود که صدای دوربین اومد...
اسمه که انقدر خندیده بود قرمز شده بود از این صحنه عکس گرفته بود...
عادل: اسمههههه
اسمه: فایده نداره😔😂
یکسال بعد...
#part18
@tasacakbudeniz_hilda
Post #36
27
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
- ❤ 1